عبرت گرفتن از زندگی گذشتگان

داستان کوتاه معصومیت از دست رفته در گذر زمان 

درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش می خوابید.

شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.

گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟

گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و فردا معلمم درسهای یک هفته را از من می پرسد بدین جهت نمی خوابم.

آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید فریادی زد و بی هوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 3:30 بعد از ظهر | لینک  | 



حضرت زینب

وقتی حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) با هم ازدواج کردند،صاحب پنج فرزند به نام های حسن، حسین، زینب، ام كلثوم و محسن شدند.

حضرت زینب(س)،سومین فرزند آنها بود.زینب،به معنی زینت پدر است و این نام از طرف خداوند برای او انتخاب شد.زینب پنج سال بیشتر نداشت که پدر بزرگ اش،حضرت محمد(ص) را از دست داد.حضرت فاطمه(س) بعد از پدر گرامی اش چند ماهی بیشتر در این دنیا نماند بنابراین زینب از محبتهای مادری هم زیاد بهره ای نبرد.بعد از مادر،پدرش علی(ع) و برادرانش حسن(ع) و حسین(ع) تربیت او را به عهده گرفتند.

زینب(س) به برادرانش  علاقه زیادی داشت و موقعی که می خواست ازدواج کند،با خواستگارش، عبدالله بن جعفر شرط کرد که او را از برادرش،امام حسین جدا نکند. بانوی بزرگ اسلام زینب كبری(س)حدود سی و پنج سال داشت كه پدرش علی(ع) به شهادت رسید. شهادت امیرالمؤمنین و جدایی زینب از پدر بسیار سخت بود.

حضرت زینب

 او بعد از وفات پدر بزرگش رسول خدا و شهادت مادرش فاطمه زهرا (س) دل به پدر بسته بود.پس از آن،در سال های بعد،شهادت مظلومانه برادران عزیزش را به چشم  خود دید و اشك‌ غم از دیدگانش جاری شد و روحش آزرده شد اما این مصیبت‌ها،دردها،رنج‌ها و غم‌های عظیم اراده او را ضعیف نکرد.او با صبرش،موجب افتخار و سرافرازی خاندان نبوت و ولایت شد.در روز عاشورا به خاطر فداكاری‌ها و پرستاری های زیبایش از امام سجاد(ع) که در آن زمان بیمار بودند،و مجروحین دشت کربلا،نامش در تاریخ جاودان گشت و روز ولادت او را به نام روز پرستار نامگذاری کردند.

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 8:17 قبل از ظهر | لینک  | 


 شاداب باش!

یک گل،یک گیاه وقتی شاداب و با طراوت می ماند که لقمه های آن پاک باشد. یعنی هوا و آب پاک در اختیار آن قرا گیرد.ما آدمها هم همینطور هستیم. وقتی شاداب و سرزنده و سر حالیم که مواظب لقمه های مان باشیم و لقمه های مان پاک و طیب و طاهر باشد.این است که قرآن کریم می فرماید :

 

وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ 

مردم لقمه های حرام را مصرف نکنید

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:3 قبل از ظهر | لینک  | 


روزى حضرت موسى(ع) از كنار كوهى عبور مى‏كرد، چشمه‏اى در آن جا ديد، از آب آن وضو گرفت، به بالاى كوه رفت، و مشغول نماز شد.

در اين هنگام ديد اسب سوارى كنار چشمه آمد و از آب آن نوشيد، و كيسه‏ اش را كه پر از درهم بود از روى فراموشى در آن جا گذاشت و رفت.

پس از رفتن او، چوپانى كنار چشمه آمد تا آبی بنوشد چشمش به كيسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.

سپس پيرمردى خسته، كه بار هيزمى بر سر نهاده بود كنار چشمه آمد، بار هيزمش را بر زمين گذاشت و به استراحت پرداخت.

در اين هنگام، اسب سوار در جستجوى كيسه ی پول خود به چشمه بازگشت و چون كيسه‏اش را نيافت به سراغ پيرمرد كه خوابيده بود رفت و گفت: كيسه مرا تو برداشته ‏اى! چون غير از تو كسى اينجا نيست.

پير مرد گفت: من از كيسه تو خبر ندارم.

بحث بين اسب سوار و پير مرد شديد شد و منجر به درگيرى گرديد. اسب سوار، پيرمرد را كشت و از آن جا دور شد!

موسى(ع) كه ظاهر حادثه را عجيب و بر خلاف عدالت مى‏ديد عرض كرد: پروردگارا! عدالت در اين امور چگونه است؟

خداوند به موسى(ع) وحى كرد: آن پيرمرد هيزم‏شكن، پدر اسب سوار را كشته بود، امروز توسط پسر مقتول قصاص شد و پدر اسب سوار به اندازه همان پولى كه در كيسه بود به پدر چوپان بدهكار بود، امروز چوپان به حق خود رسيد. به اين ترتيب قصاص و اداى دين انجام شد، و من داور عادل هستم.





منبع: بحارالانوار، ج 64، ص 117 و 118

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 8:25 بعد از ظهر | لینک  | 


هوالظاهر                        

...ملّانصرالدین به نزد دوستش رفت و گفت:«ببین فلانی؛ خیلی دلم به حالت می سوزد.» مرد گفت:«برای چه؟» ملا گفت:«به خاطر این که بعد از مدّت ها جنگ و دعوا با عیالم امروز رفته بودم بازار و هر چه می خواست برایش خریدم.» دوستش گفت:« خوب این قضایا چه دخلی به من دارد؟»

ملّا گفت:« اتفاقاً خیلی هم به تو مربوط است. آخر وقتی زن تو ببیند که من برای عیالم کفش و لباس خریده ام؛ او هم حسادتش گُــل می کند و از روی چشم و هم چشمی با تو دعوا راه می اندازد و تا خواسته اش را برآورده نسازی ؛ دست از سرت بر نمی دارد.به همین دلیل است که می گویم به تو هم مربوط است.»

نکته: چشم و هم چشمی و حسادت و رقابت از آفات خود کم بینی است.فردِ با عزّت نفس بر اساس معیارها و اصول خود زندگی می کند و توجّهی به آنچه دیگران انجام می دهند ندارد.

            امّا زندگی فرد خودکم بین مُتأثّر از ملاحظات و شرایط بیرونی از جمله رفتار دیگران است.هر اقدامی که آن ها انجام دهند به فرد خود کم بین مربوط است؛ اگر آن ها فلان خانه و ماشین را دارند او هم باید داشته باشد.

اگر دیگران برای تعطیلات به فلان جا می روند ، او هم باید همان جا برود.

اگر دیگران چنین و چنان مراسم عروسی، تولّد و ختم برگزار کرده اند، او هم باید کم نیاورد و مجالس آنچنانی داشته باشد.

اگر دیگران فرزندشان را به فلان مدرسه فرستاده اند، او هم باید چنین کند.اگر دیگران بینی شان را عمل کرده اند؛ او هم نباید کم بیاورد و باید بینی اش را عمل کند.        واگر...

این لیست پایانی نخواهد داشت.در یک میدان ورزشی مثلا در مسابقه ی دو ، یک ورزشکار مرتّب موقعیّت خود را با دیگر دوندگان می سنجد تا بازنده ی مسابقه نباشد.

            زندگی برای فرد حسود یک مسابقه است.مسابقه ای برای«کم نیاوردن»مسابقه ای که باید دایم متوجه ی رقبا باشد تا از آن ها عقب نیفتد و باید کارهایی انجام دهد تا شایستگی و قدرت خودش را به اثبات برساند.مهم ترین نتیجه ای که این شیوه ی زندگی؛ یعنی چشم و هم چشمی به بار می آورد، خداحافظی آرامش و شادی از زندگی ها است.


منبع: کتاب«ملانصرالدین زندگی خویشتنیم.مولف: مسعود لعلی انتشارات بهارسبزچاپ صفحه 71 و72»                                                                        

 

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 9:2 قبل از ظهر | لینک  | 


کسانی که پیرو مکتب اهل بیت (ع) باشند سعی در همانند سازی عمل و زندگی خود با سیره ایشنا می نمایند.

سیره بانوان اهل بیت امام حسین(ع)در دشوار ترین شرایط واقعه کربلا اینگونه بود:

در حین سفر به شام ،مردی به نام سعد وقتی فهمید که انها فرزندان امام حسین (ع)هستند از سکینه پرسید:آیا حاجتی داری؟

سکینه گفت:ای سعد به حاملان این سر ها بگو  در جلوی ما حرکت دهند تا مردم مشغول نگاه کردن آنها باشند  وحرم رسول خدارا رنگاه نکنند.(بحار الانوار.ج45.ص127و128)

حضرت زینب (ع)در دربار یزید به او فرمود :ای یزید این عدالت است که زنان و کنیزان خود را از نامحرم بپوشانی و دختران رسول خدا(ص) رابه اسارت گرفته  و پوشش انها را برگرفته ،چهره هایشان را در مقابل نامحرم آشکار سازی و در کوچه و بازار بگردانی؟(بحار الانوار .ج45.ص134)

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 11:34 قبل از ظهر | لینک  | 


بعد از واقعه صفين حزبى بنام خوارج بوجود آمد در زمان حجاج بن يوسف، جمعى را به اتهام وابستگى به اين حزب دستگير كردند و براى مجازات نزد حجاج آوردند كه به وضع آنان رسيدگى كند و مجازات نمايد.

حجاج همه را مجازات كرد، نوبت به نفر آخرى رسيد موذن اذان گفت: موقع نماز حجاج از جا حركت نمود و متهم را به يكى از حضار مجلس كه بنام عنسبه بود سپرد، گفت: امشب او را پيش خود نگهدار فردا صبح بياور مجازات كنم.

عنسبه با او از عمارت خارج شد در بين راه متهم به عنسبه گفت: آيا مى‏توان به تو اميد خير داشت؟ عنسبه گفت: توفيق شود قدمى برمى‏دارم.

متهم گفت: بخدا قسم من از خوارج نيستم و بر كسى خروج نكرده‏ام و با كسى جنگ نكرده‏ام، به من ستم كرده‏اند، اميدوارم خداوند لطف كند به حال من تمناى من اين است كه اجازه دهيد امشب بروم پيش عيال و فرزندانم و از آنها وداع كنم و كارهايم را درست كنم، فردا اول وقت بيايم.

عنسبه مى‏گويد: من از اين حرف خنده‏ام گرفت و جواب ندادم، دوباره او تكرار كرد و اين دفعه تقاضاى او در من اثر كرد، به دلم افتاد كه خوب است به خداوند اعتماد كنم و او را رها نمايم، گفتم: برو ولى فردا اول وقت بيا.

متهم گفت: عهد كردم كه فردا اول وقت پيش شما هستم، متهم رفت تا از چشمم دور شد، به خود آمدم و از كرده خود ناراحت شدم و با خود گفتم: چرا خودم را در معرض غضب حجاج قرار دادم؟ با ناراحتى به منزل رفتم قصه را به عيال تعريف و در ميان گذاشتم، ايشان من را ملامت و سرزنش كرد، تا صبح نخوابيدم، مانند انسان مار گزيده و يا فرزند مرده به خود مى‏پيچيدم تا صبح شد، ديدم متهم اول وقت آمد تعجب كردم و گفتم: چرا آمدى؟

گفت: كسى كه خدا را گواه بگيرد نقض عهد و پيمان نمى‏كند، او را به دارالاماره نزد حجاج بردم و جريان را نقل كردم، حجاج تعجب كرد از ايمان اين مرد كه چطور برگشته و آمده، آنگاه حجاج روى كرد به عنسبه، گفت: دوست دارى او را به تو ببخشم؟

گفت: بلى ممنونم، حجاج متهم را بخشيد به عنسبه و او از قتل حتمى نجات پيدا كرد عنسبه با كمال خوشحالى از دارالعماره متهم را بيرون آورده و آزاد كرد و او بدون اينكه از عنسبه تشكر و قدردانى كند رفت، عنسبه بسيار ناراحت شد، گفت: اين مرد ديوانه است و الا تشكر مى‏كرد.

لكن فردا متهم دوباره پيش عنسبه آمد و از او قدردانى و تشكر كرد و گفت: نجات دهنده من خداوند مهربان بود و تو وسيله اين كار بودى، اگر ديروز من از تو قدردانى مى‏كردم تو را شريك نعمت خداوند قرار مى‏دادم و اين كار درست نبود و لذا اول تشكر حق تعالى را بجاى آوردم و بعد هم امروز آمدم از شما قدردانى نمايم و عذر خواهى كرد و رفت‏(309).

ان الله لا يخلف الميعاد(310) خداوند خلف وعده نمى‏فرمايد، آن كسى كه در عهد خود ثابت است به يكى از صفات الهى متصف است.

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 9:34 قبل از ظهر | لینک  | 

  رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:
    بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.
   
    مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هايش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونه‌هاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همين طور شكوه‌هاى بىوقفه همسرش كه خواب و خيالش را ربوده بود.
       آن روز، مثل هميشه، در چوبى حياط را به هم زد. راه كوچه باريك محله را در پيش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى گام هايش بسى بلند و كشيده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شايد مشكل گشايى بيابد. از چند كوچه باريك و كم عرض گذشت. به چهارراهى نزديك شد كه معمولا از جمعيت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هيچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر مىرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نيز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعيتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى كردند. "سعيد" نيز خودش را داخل جمعيت زد. روحانى، پيرامون فقر و راه‌هاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بيان شيرين و رسايى داشت. چيزى نگذشت كه سعيد جذب سخنان او شد. بين خودش و او احساس نزديكى مىكرد. به نظرش رسيد كه روحانى، او را مىشناسد و حرف‌هاى دلش را بازگو مىكند. ولى اين طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسيارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت:
       "در فرستادن صلوات، كوتاهى نكنيد. زيرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مىيابد و اگر فقير صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."
      اين سخن گرچه براى سعيد تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسيد:
      پس تا حالا چرا به اين راه ساده، فكر نكرده بودم؟!
      سخنان روحانى تمام شد، اما فريادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلوات‌ها، رسا و پى در پى بود. سعيد اميدوار شده بود. او مثل خيلىها، قدم به بيرون گذاشت. راه خانه اش را در پيش گرفت. لب‌هايش مى جنبيد. لحظه‌اى زمزمه اش قطع نمىشد. مثل اين كه صلوات، آن سوى لب‌هايش پنهان شده بود.
      سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بيرون نمى رفت:
      "... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."
      از خانه بيرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچه‌ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مكان ترسناكى بود. گويى در و ديوارهايش با انسان سخن مىگفت. سخن از گذشته‌هاى دور؛ سخن از آنهايى كه آنجا را به يادگار گذاشته بودند. سنگ‌ها و خاك‌هاى تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفيفى، وجود سعيد را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پايش اصابت كرد. اول لرزيد و بعد، كمى احساس درد كرد. چيزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگى افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكى رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوىاش بيدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشى از يك ظرف قديمى به چشمش افتاد. به آرامى خاك‌ها را كنار زد و بعد كوزه كوچكى از دل خاك، بيرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى مىكرد. لب‌هاى خشكيده‌اش تكان مىخورد. خاك‌هاى سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زيبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِل‌هاى دهانه كوزه را بيرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پايين قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پيچيد. صدا از به هم خوردن سكه‌هاى طلا بود. نور طلايى رنگ سكه، زير اشعه خورشيد، وسوسه انگيز و خيال‌آور مىنمود. گيج شده بود. تصميم گرفتن، برايش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سكه‌ها نگاه كرد. جلوه فريبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشته‌اش غرق شد. بار ديگر اوضاع نابسامان خانواده‌اش، خاطرش را آشفته كرد. از اين كه نتوانسته بود شكم بچه‌هايش را سير كند، غصه مىخورد؛ از اين كه در مقابل تقاضاهاى آنها چاره‌اى جز سكوت نداشت، زجر مىكشيد.
    به خود آمد. چشمش به سكه‌ها افتاد. لبخندي شيرين، روى لب‌هاى خشكيده‌اش، گل كرد. سكه‌هايى را كه روى زمين افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سينه‌اش چسباند. در حالى كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظه‌اى چشمانش را بست. آنگاه از جايش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامى بيش نرفته بود كه به ياد سخنان آن روحانى افتاد:
    "... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزىاش را مىفرستد."  
    گام‌هايش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى كه يك راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه ديگرش به بهره‌مند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گيرودار سرنوشت ساز، به خودش نهيب زد:
        وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمينى را نمى خواهم. برگشت. كوزه را سرجايش گذاشت. درست زير همان سنگى كه به پايش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سريع از خرابه بيرون شد. ساعتى ديگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصير كهنه اتاقش، رها كرد و بار ديگر در فكر عميق فرو رفت.
      ـ اين بار هم كه با دست خالى برگشتى؟!
      اين، صداى همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالى كه لبخندى به لب‌هايش كاشته شده بود؛ همه چيز را براى همسرش تعريف كرد. همسرش كه تحمل شنيدن سخنان او را نداشت، پرسيد:
      كجاست؟ چرا نياوردى؟!
     ـ نخواستم.
    ـ نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمىبينى؟ اگر تو نمىخواهى، گناه ما چيست؟ گناه اين بچه‌هاى معصوم ...؟  
    ـ مطمئنم كه خداوند روزىام را از آسمان مى فرستد.
       ـ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتى؟
    ـ همان جا، سرجايش؛ زير همان سنگ وسط خرابه.  
    در آن لحظه، همسايه اش ـ كه مرد يهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعيد و همسرش گوش مىكرد. بعد از شنيدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سينه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزديك شد. به آرامى آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزديد. بى صبرانه سنگ را از دل خاك بيرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خيال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خيالاتى كه تنها با سكه‌هاى داخل كوزه به ثمر مىرسيد. او حق داشت كه به هيچ چيز فكر نكند جز آن كوزه و سكه‌هاى داخلش. كوزه را برداشت و يك راست خودش را به خانه‌اش رساند. به تندى در كوزه را باز كرد. بىصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دويد. موجودات شبيه مار و عقرب، توجه‌اش را جلب كرد. بيشتر دقت كرد. درست بود؛ عقرب‌هاى سياه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مىپيمودند. در كوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به كوزه پيدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كينه‌اى نسبت به سعيد در دلش كاشته شد. در حالى كه از چهره‌اش شرارت مىباريد، با خود گفت:
       حتما مىدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهميده كه من در پشت‌بام خانه به حرف‌هاى او و همسرش گوش مىكنم؛ با حرف‌هاى دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار اين مار و عقرب‌هاى كشنده نمود. جواب دشمنى‌اش را خواهم داد. جوابى كه هرگز فراموش نكند!
      سعيد نشسته بود. همسرش به قيافه متفكرانه او نگاه مىكرد. از اين كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نيش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار مىداد. چگونه مىتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار ديگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سينه ديوار چسبيده بود. زير لب، چيزى مىخواند. زن كه حوصله‌اش تمام شده بود، گفت:
    منتظرى كه خدا روزىات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بيرون، يك كارى كن.
       سعيد دنبال جمله‌اى مىگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چيزى نگفته بود كه صداى عجيبى در اتاق پيچيد. صدا براى سعيد آشنا بود. همان صداى جذابى كه در خرابه شنيده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانى از سكه مىباريد. حالت عجيبى پيدا كرده بود. خوشحالى توام با حيرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدايش در اتاق پيچيد:
    خدايا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزىمان را از آسمان فرستاده است.
    همسرش كه باورش نمىشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع كردن سكه‌ها پرداخت. صداى گفت و گوى سعيد و همسرش به گوش همسايه يهودىاش رسيد. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشيد. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقرب‌هاى باقى مانده، همچنان به يكديگر تنه مىزدند و از سر و كول هم بالا و پايين مىرفتند. به سعيد و همسرش زهرخندى نثار كرد و بار ديگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداى سعيد بلند شد:  
    بازهم سكه، سكه. خدايا ... خدايا...!
    بر شگفتى مرد يهودى افزوده شده بود. به نظرش رسيد كه سعيد و همسرش، عقلشان را از دست داده‌اند. براى اين كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعيد، نزديك كرد. و بعد با احتياط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمىشد. آنچه ريخته بود، سكه بود. سكه‌هايى كه با رنگ زرد و فريبنده در كف دستان آن دو موج مىزدند و جرنگف جرنگ صدا مىكردند. با خودش گفت:  
    حتما من اشتباه كرده بودم!
      و ادامه داد:
     نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.
    از خودش پرسيد:
       پس چه اتفاقى افتاده است؟
    لحظه‌اى به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه انديشيدن، به راز قضيه پى برد. دانست كه اين، سرّى از اسرار غيبى است. سرّى كه به دست خداوند به ثمر رسيده است. سعيد را به پشت بام دعوت كرد. وقتى سعيد، خودش را به آن جا رساند، مرد يهودى خودش را روى قدم‌هاى او انداخت. همان دم صدايش كه با گريه شوق توام بود؛ در فضا پيچيد:  
    "اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله."
    سعيد نيز گيج شده بود. مىدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولى نمىدانست كه مسلمان شدن يك نفر يهودى نيز از ديگر بركات آن مىباشد. يك بار ديگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكه‌هاى كف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد:  
    اللهم صل على محمد و آل محمد!
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 8:28 قبل از ظهر | لینک  | 


امام چهارم (عليه السلام) و گريه او براى تاريكى قبر

امام سجاد حضرت زين العابدين در زمينه قبر چه مى‏فرمايد و چگونه اشكش جارى مى‏شود مى‏فرمايد:

فمالى لا ابكى لخروجى نفسى ابكى لظلمه قبرى ابكى لضيق لحدى ابكى لسوال منكر و نكير اياى ابكى لخروجى من قبرى عريانا دليلا حاملا ثقلى على ظهورى انظر مره عن يمينى و اخرى عن شمالى اذ الخلايق فى شان غير شان‏(#)

چرا گريه نكنم، گريه مى‏كنم براى خروج روح من، گريه مى‏كنم براى تاريكى قبرم، گريه مى‏كنم براى تنگى لحد، گريه مى‏كنم براى سوال نكير و منكر عليهما السلام، گريه مى‏كنم براى آن روزى كه از قبر بيرون مى‏آيم در حالى كه برهنه و خار و ذليل و بار سنگين اعمالم را بر پشت گرفته‏ام گاهى به جانب راست خود مى‏نگرم و گاهى به جانب چپ خود در آنحال كه خلايق همه به كارى غير كار من مشغولند.

خلاصه آن كارهايى كه در دنيا به واسطه پول يا سفارش يا واسطه انجام مى‏شود بعد از مردن از اينها ديگر نفعى براى احدى نيست و الا آخرت همان دنيا است روز قيامت سرمايه ايمان است و تقوى است و قلب پاك است.

جنابعالى گاهى مى‏خوانى مناجات حضرت امير المومنين (عليه السلام) را ببينيد درباره توشه آخرت چه كلمات دلسوزى و چه بيان شيرينى و با اشك ريزانى و انسان را بيدار و توجهش را به عالم ديگر سوق مى‏دهد.

#
گفتار امام سجاد در اواسط دعاى ابو حمزه ثمالى (رضى الله عنه).


برچسب‌ها: گریه امام سجاد
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 8:26 قبل از ظهر | لینک  | 


داستان ديگرى را مى‏خوانيم كه در قرون سابق براى مردم چه گذشته و قحطى چه عملى را انجام داده و الان كه وفور نعمت الهى هستيم باز كفران نعمت مى‏كنيم، اميدوارم خداوند به احترام امام زمان (عليه السلام) و به احترام دعاهاى علما اعلام و مراجع عاليقدر شيعه ما را مواخذه نعمتهاى خود نفرمايد و همه ما مورد عفو و عنايت حضرت حق قرار بگيريم.

آيا وجود مراجع، نعمت نيست؟ تمامى اين نعمت و بركت و امنيت از وجود علما است هزاران نفر از علماء ضمن نماز نوافل دست به دعا مى‏كنند اينها نعمت است الحمد الله دنياى كفر از پيروان حق مى‏ترسند ما زير سايه حضرت ولى عصر مى‏باشيم.

در تاريخ مى‏نويسند: زن بچه‏ دارى به زن ديگر كه او نيز فرزند داشت پيشنهاد كرد فلانى بيا امروز من بچه خود را در ميان مى‏گذارم و هر دو نفر گوشتش را مى‏خوريم و روز بعد تو بچه ‏ات را بياور تا هر دو بخوريم.

گفته او مورد قبول واقع شد، زن اول كه خود پيشنهاد دهنده بود از فرزندش دل برگرفت او را هر دو قطعه قطعه كردند و خوردند نوبت بعد كه گرسنه شدند زن اول به دومى مراجعه كرد.

ولى زن دومى از كشتن بچه خود امتناع نمود و كار به خصومت و دعوا كشيد براى حكميت به دانيال مراجعه كردند.

دانيال نبى از شنيدن چنين دعواى سخت ناراحت شد و گفت: كار گرسنگى به اينجا كشيده است.

گفتند: بلى و از اين هم سخت‏تر شده است دانيال دست به دعا برداشت و از پيشگاه خداوند در خواست نمود خداوند قحطى را بر طرف كرد

 تتمه المنتهى ص 38، گفتار فلسفى جوان ج 2 ص 393.

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 7:51 قبل از ظهر | لینک  | 


تربت حضرت سيد الشّهداء بر اساس روايات موثّق آثار فراوانى دارد، از آن جمله :
1 - طبق روايات رسيده سجده كردن بر تربت حضرت حسين عليه السلام موجب قبولى نماز است ، كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
السُّجُودُ عَلى تُربَة الحُسين عليه السلام يَخرِقُ الحُجبُ السَّبعة .
سجده كردن بر تربت امام حسين عليه السلام هفت حجاب را از (منع قبولى آن ) نماز بر مى دارد.
2 - ذكر با تسبيح تربت سيّدالشّهداءبراى هر ذكر چهل حسنه در نامه اعمال مى نويسند، و حتّى بدون ذكر، تسبيح را در دست چرخاندن هر يك بيست حسنه دارد.
3 - هر گاه كام نوزاد را با تربت سيّد الشّهداء باز كنند مانند اكسيرى كه مس ‍ را به طلا مبدل ميسازد و وجود نوزاد را از هر پليدى دور نموده و محبّت اهل بيت رسول خدا(ص ) را در دل او مى كارد.
4 - بر لحد يعنى قبر هر ميّتى كه تربت كربلا باشد از عذاب قبر رهانيده ميشود.
5 - تربت كربلا بر هر درد بى درمانى شفا بخش مى باشد كما اينكه بسيار تجربه شده است و در كتب مختلف ذكر گرديده است .
6 - خاك مقتل حسين بن على عليه السلام حصن ، يعنى حصار مى باشد از هر آفات و هر گزندى ، و هر كس آن را با خود حمل نمايد، محفوظ خواهد ماند.
7 - آرام بخش تلاطم موّاج درياهاست يعنى هرگاه دريا به تلاطم آيد، و چاره از همه جا قطع گردد و كمى تربت كربلا بر آن بپاشند دريا آرام ميگيرد.
8 - تربت مظلوم كربلا تحفه حوريان بهشت است آن گاه كه در روز قيامت ماه و خورشيدى نيست تا نور افشانى كند و ظلمات محشر همه جا را فرا مى گيرد، به دستور خداوند خاك كربلا كه تربت سيّدالشّهداء عليه السلام مى باشد برداشته شده و در بالاى بهشت قرار داده مى شود
و نور عظيمى از تربت آن حضرت همه جا را روشن مى كند و همه ديدگان را خيره مى سازد كما اينكه خورشيد چشم انسان را مى زند و كسى نمى تواند مستقيم به آن نگاه كند. (44)
زيارت كربلا و ايمان
ابو جعفر خضرمى از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام روايت كرده است كه :
قال : سمعت يقول محمّد بن على عليه السلام من ارادَ اَن يعلم انّه من اهل الجنّة فيعرفن حبّنا على قلبه فان قبل فهو مؤمن و من كان لنا محبّا فليس فليرغب فى زيارة الحسين عليه السلام و فمن كان للحسين عليه السلام محبّا و زوّارا ما يجب لنا اهل بيت و كان من اهل الجنّة و من لم يكن زوّرا كان ناقص الا يمان . (45)
ابو جعفر خضرمى از امام محمّد باقر عليه السلام نقل مى كند كه حضرت فرمودند: هر كس كه مى خواهد بداند از اهل بهشت است يا نه ، به قلبش ‍ مراجعه كند، اگر محبت ما را قلب او قبول كرد، پس مؤمن است ، و كسى كه محبّ ما بود رغبت به زيارت قبر امام حسين عليه السلام دارد، و هر كس ‍ محب و زوّار امام حسين عليه السلام او اهل بهشت است ،
و اگر محب ما و امام حسين عليه السلام بود ولى زائر قبر آن حضرت نباشد او ناقص الايمان مى باشد.

آرزو دارم حسين جان تا شوم قربان تو  ***  جان ندارد قابلى گردد فداى جان تو
آرزو دارم حسين جان تا ببينم روى تو  ***  كاش مى گشتم فداى تو در كوى تو
آرزو دارم حسين جان تا ببينم كربلا  ***  اى همه هستى من بادا فداى نينوا
آرزو دارم حسين جان تا بپويم راه تو  ***  روز و جويم ، شوم دل خواه تو

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 9:40 قبل از ظهر | لینک  | 


فرعون رفت ولی بدتر از فرعون هنوز هست
یزید سرنگون شد ولی بدتر از یزید هنوز وجود دارد

و آنها کسانی هستند که به مقدسات یا با مقدسین مبارزه میکنند و آنها را با بدترن الفاظ توهین کرده و تهمت می زنند




در احادیث آمده است : لتکونن فى هذه الامه رجل یقال له الولید و هو شر من فرعون ؛ در این امت مردى خواهد بود که او را ولید گویند و او از فرعون بدتر است .
بنا به نظر علما این شخص همان ولید بن یزید بن عبدالملک است که به ولید فاسق مشهور است زیرا حوضى ساخته بود که آن را از شراب پر مى کرد و خودش را در آن مى انداخت و هر چه مى خواست مى خورد. فسق و کفر او به حدى بود که حتى رسالت پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) را هم تکذیب مى کرد چنان که مى گوید:
تلعب بالخلافه هاشمى بلا وحى اتاه و لا کتاب
((این مرد هاشمى با خلافت بازى کرد، نه وحى به او رسید و نه کتابى از آسمان آورد))
روزى به عنوان تفاءل قرآن مجید را گشود و این آیه کریمه در اول صفحه بود:
و استفتحوا و خاب کل جبار عنید.
((و گشودند و هر که جبار عنید بود زیانکار شد)). ولید از این تفاءل بسیار ناراحت و خشمگین شد و قرآن را به کنارى انداخت و صفحات مبارکه آن را هدف تیر قرار داد و این شعر را سرود:
تهددنى بجبار عنید فها انا ذاک جبار عنید
اذا ما جئت ربک یوم حشر فقل یا رب مزقنى الولید
((اى قرآن تو مرا تهدید مى کنى که جبار عنیدم ، بله من همان جبار عنیدم ، وقتى که در روز حشر پیش خداوندت آمدى بگو اى خدا مرا ولید پاره پاره کرد))
این اعمال ولید نشان مى دهد که او اصلا به اسلام و پیغمبر و قرآن عقیده نداشت به طورى که نوشته اند او را معلمى بود که مذهب مانى داشت و ولید را هم تحت تاءثیر عقاید خود قرار داده بود و او هم به مذهب مانى متمایل شده بود.
یکى دیگر از اعمال ننگین او این بود که شبى در اثر کثرت شرابخوارى با کنیزى هم بستر شده بود و سحرگاهان که موقع نماز جماعت بود عمامه خود را بر سر کنیز نهاد و عبایش را به دوش او انداخت و دستور داد که صورت خود را بپوشاند و به جاى او به محراب رفته و نماز جماعت بخواند. کنیز آلوده دامن ، با همان حالت مستى و جنابت ، اطاعت امر نمود و به مسجد رفت و براى آن مردم بدبخت نماز خواند و چون خیلى روشن نشده بود کسى متوجه قضیه نشد ولى پس از قتل ولید این راز آشکار شد و مردم شام تازه فهمیدند که در یک نماز صبح به کنیز مست ولید اقتدا کرده اند.
چون کفر و زندقه و فساد ولید براى همه کس روشن شده بود حتى برادران و عموزادگان و سایر افراد بنى امیه او را مذمت مى کردند لذا مردم دمشق از اعمال ننگین او به ستوه آمدند و در قصر خلافت او را تکه تکه کرده و سرش را هم به نیزه زدند و در شهر گردش دادند و تن منحوسش را هم در همان قصر به خاک سپردند
تاریخ زندگانى امام صادق (علیه السلام)، ص ۴۶

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:44 قبل از ظهر | لینک  | 


در كتاب ثمراة الحيوة جلد سوم صفحه سيصدو هفتاد و هفت نوشته :
جوانى در بنى اسرائيل زندگى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت ، تا بيست سال كارش ‍ همين بود تا كه يك روز فريب خورده و كم كم از خدا كناره گرفت و عبادتها را تبديل به معصيت و گناه كرد و از جمله گنه كاران قرار گرفت و در اين كار بيست سال باقى ماند يك روز آمد جلو آئينه خود را ببيند، نگاه كرد ديد موهايش سفيد شده از معصيتهاى خود بدش ‍ آمد واز كرده هاى خود سخت پشيمان گرديد.
گفت خدايا بيست سال عبادت و بيست سال معصيت كردم اگر برگردم بسوى تو آيا قبولم مى كنى .
صدائى شنيد كه مى فرمايد: ((احببتنا فاحببناك تركتنا فتركناك و عصيتنا فامهلناك و ان رجعت الينا قبلنا)).
تا آن وقتى كه ما را دوست داشتى پس ما هم تو را دوست داشتيم . ترك ما كردى پس ما هم تو را ترك كرديم ، معصيت ما را كردى ترا مهلت داديم . پس اگر برگردى بجانب ما، تو را قبول مى كنيم .
پس توبه نمود و يكى از عبّاد قرار گرفت . از اين مرحمتها از خدا نسبت به همه گنه كاران بوده و هست .

بازآ بازآ هرآنچه هستى بازآى
گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى
اين درگه ما درگه ناميدى نيست
صدبار اگر توبه شكستى بازآى

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 9:7 قبل از ظهر | لینک  | 

بلوهر گفته كه شنيده‏ام مردى را فيل مستى در پشت سر بود او مى‏گريخت و فيل از دنبال او شتافت تا اينكه به او رسيد آن مضطرب شد و خود را در چاهى آويخت و چنگ زد بدو شاخه كه در كنار چاه روييده بود پس ناگاه ديد كه در اصل آنها دو موش بزرگ كه يكى سفيد است و ديگرى سياه مشغولند بقطع كردن ريشه‏هاى آن دو شاخ پس در زير پاى خود نظر كرد ديد چهار افعى سر از سوراخ‏هاى خود بيرون كرده‏اند چون نظر به قعر چاه كرد ديد اژدهايى دهان گشوده است كه چون در چاه افتد آن را ببلعد چون سر بالا كرد ديد كه در سر آن دو شاخ اندكى از عسل آلوده است پس مشغول شد بليسيدن آن دو عسل و لذت و شيرينى آن عسل او را غافل نمود از آن مارها كه نمى‏داند چه وقت او را خواهند گزيد و از مكر آن اژدها كه نمى‏داند حال او چون خواهد بود وقتى كه در كام او افتد اين خلاصه داستان بود اما تفسير آن چاه دنيا است كه پر است از آفتها و بلاها و مصيبتها و آن دو شاخ عمر آدمى است و آن موش سياه و سفيد شب و روز است كه عمر آدمى را پيوسته قطع مى‏كند و آن چهار افعى اخلاط چهارگانه‏اند كه به منزله زهرهاى كشنده‏اند سوده و صفرا و بلغم و خون كه نمى‏داند آدمى كه در چه وقت به هيجان مى‏آيد كه صاحب خود را هلاك كند و آن اژدها مرگ است كه منتظر است و پيوسته در طلب آدمى است و آن عسل كه دل باخته او شده بود و او را از همه چيز غافل نموده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عيشهاى دنيا است

يك شخص زاهد و متقى ممكن نيست هم از تمام لذتهاى دنيا بهره ببرد و هم نعمتهاى آخرت را برسد.

هر كس كه هواى كوثر دارد
بايد دل از مهر و جهان بردارد
گر مهر و جهان خواهى و كوثرطلبى
محض غلط است خوشه يكسر دارد


منازل الاخره ص 135

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 7:29 قبل از ظهر | لینک  | 


 



شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


---------------------------------------------------------------------------

  

 

نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد:
شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 


برچسب‌ها: یکی از بستگان خدا
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:59 قبل از ظهر | لینک  | 


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید  تغییر برای زندگی میتواند مفید باشد.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

---------------------

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 2:19 بعد از ظهر | لینک  | 



ابراهیم و آتش و گنجشک


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:27 قبل از ظهر | لینک  | 


دوستى اهلبیت

منبع : یکصد و بیست درس زندگى از سیره حضرت محمد (ص )
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: هر کس دوست داشته باشد که چون من زندگى کند و چون من بمیرد و در باغ بهشتى که پروردگارم پرورده ، جاى گیرد، باید بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پیشوایان بعد از من اقتدا کند که آنان عترت من هستند و از طینتم آفریده شده اند و از درک و دانش برخوردار گردیده اند، و واى بر آن گروه از امت من که برترى آنان را انکار کنند و پیوندشان را با من قطع نمایند، که خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد کرد.


برچسب‌ها: دوستى اهلبیت
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 12:55 بعد از ظهر | لینک  | 


دین - شهادت غم انگیز حضرت فاطمه صغری و یا رقیه علیها سلام، دختر امام حسین(ع) چنین است:

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.

پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.

خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.

بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.

دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه


برچسب‌ها: شهادت غم انگیز حضرت رقیه علیها سلام بر اساس سه منب
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 9:10 بعد از ظهر | لینک  | 


« بسم الله الرحمن الرحیم »

قال تعالی : " فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً "      نساء95

(دروسی از  قیام امام حسین ع )

السلام علیک یا ابا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک واناخت برحلک ، ورحمةالله وبرکاته .

سید ومولای ما ، آقا حسین بن علی ابن ابی طالب بن عبد المطلب بن هاشم بین عبد مناف .

خورشید پر فروغ عالم بشریت ، سید وسالار شهیدان ، مقتدای آزاد مردان جهان .انسانی پاک از اصلابی مطهر ( اشهد انک کنت نوراً فی الاصلاب الشامخة والارحام المطهرة لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها )

زاده زهراء علیها السلام ، سبط پیامبر ص ،جد اعلای حضرت حجت بن الحسن العسکری ، ابا صالح المهدی ارواحنا له الفداء . کسی که او را ابا عبد الله – بمعنای پدر تمام بندگان خدا- خطاب می کنیم .

ابا عبد الله ، یعنی تا قیامت هر کسی خدا را عبادت کند ، مرهون قیام امام حسین ع است .

مختصر ترجمه ای از اجداد او علیه السلام :

عبد مناف معروف به قمر البطحاء، بزرگ مکه بود .

سقایت زائران خانه خدا را بر عهده داشته وبرادرش عبد الدار کلیددار کعبه بود .دو فرزند او هاشم وعبد شمس دو قلو هستند .

گویند در بدو تولد انگشت هاشم به پیشانی عبد شمس متصل بود

جداکردند ، خون جاری شد . مردم به فال بد گرفتند .

در واقع چنین هم شد .هاشم ثروتمند وبسیار سخی بود .

برادر زاده او امیه ، فرزند عبد شمس ، بر عموی خود هاشم بسیار حسد می برد .( البته در بعض تواریخ دارند که امیه فرزند واقعی عبد شمس نیست و چیزهائی در باب او گویند که مناسب این مقاله نیست.)

واین حسد وکینه در روز 10محرم سال 61به اوج خود رسیده وخون پاک حسین بن علی ع را بر زمین ریخت .

هاشم با زنی بسیار شریف از اهالی مدینه بنام "سلمی" ازدواج کرد واز او پسری بنام " شیبه " متولد شد . هاشم در زمان رحلت به برادرش "مطلب " فرمود : غلام خود شیبه را دریاب .

واز آن زمان به "عبد المطلب "معروف شد .

خود "عبد المطلب "فرمود " انابن سید البطحا ء "( طبری 2/8)

داستان اوبا ابرهه واشعارش که گواه ایمان او است معروف است .

"یارب لا ارجوا لهم سواکا *یارب فامنع منهم حماکا"

بزرگ وسرور مکه ، عبد المطلب است .در این که از اوصیای پیامبران هستند ، شکی نیست .همانطوری که ابو طالب از اوصیا ء است .در زیارت حضرت عبد المطلب دارد :

" السلام علیک یا سید البطحاء " خودش در خبری گفت : انا سید البطحاء .

نام "محمد" را هم او برای پیامبر ص بر گزید .

فرزند نامدار وقدرتمند او ، سید وشیخ قریش حضرت ابوطالب ع پدر بزرگوار علی ع و...است .

در فضل این مرد خدا تعریف ابن ابی الحدید را بخوانید :

ما اقول فی رجل ابوه ابوطالب سید البطحا ء وشیخ قریش ورئیس مکه .

( لقب شیخ را قریش بدو دادند ) شرح ابن ابی الحدید 1/29.

ابن ابی الحدید معتزلی در شان امام حسین ع می گوید :

"ان سید اهل الاباء الذی علم الناس الحمیة والموت تحت ظلال السیوف اختیارا ً علی الدنیة ابو عبد الله الحسین –ع – عرض علیه الامان واو یستسلم فانف من الذل .    شرح ابن ابی الحدید3/249

یعنی امام ع درس آزادگی به مردم داد ، مرگ با شرافت را بر ذلت ترجیح داد .

شیخ عباس قمی در اللکنی والالقاب ج 1ص 109گوید :

ابوطالب رضی الله عنه سید البطحاءوشیخ قریش ورئیس مکه ، وکان رحمه الله شیخا ً جسیما ً وسیما ً ؛ علیه بها ء الملوک ووقار الحکما ء وفی روایات کثیرة انه یکتم ایمانه مخافة علی بنی هاشم وان مثله مثل اصحاب الکهف وانه کان مستودعا ً للوصایا فدفعها الی رسو ل الله ص وان نوره یوم القیامة یطفی انوار الخلا ئق الا خمسة انوار .

توفی 26رجب 10سال بعد از بعثت .

تعریف سید :

سید یعنی آقا ومطاع . در قران هر دو مورد بکار رفته است .

بمعنای آقا در باب یحیی ع است : کان سیداً وحصورا ً " آل عمران 39

بمعنای مطاع در سوره یوسف " والفیا سیدها لدی الباب .ایه 25

عرب به شوهر سید می گوید ، زیرا تدبیر امور زن را بر عهده دارد ." الرجال قوامون علی النساء"

 به عبد المطلب سید می گویند زیرا بزرگ مکه وامرش مطاع بود .در روایت دارد که

" سید القوم خادمهم "

آقای قوم کسی است که ، خدمتگزار مردم باشد .( مکارم ص 251ومن لا یحضره الفقیه 4/379)

در خبری دیگری تعریف سید را چنین گوید :

السید لا یصانع ولا یخادع ولا تغره المطامع .( غررالحکم ح 7794).

سید کسی است که ، ریا نمی کند ، حیله نمی زند ، وبرق طمع اورا کر وکور نمی کند .

« محرم ماه غلبه خون بر شمشیر»

بی شک یکی از پر رمز وراز ترین نهضتهای بشری ، قیام خونبار حسین بن علی ع است .

قیامی که عده ای را ز خواب غفلت بیدار کرد . مردم در ابتدای به حرکت امام وافشاگری او بهائی نمی دادند

تنها گذاشتن امام در برابر آن لشکر جرار وعهد شکستن آن قوم بیوفا گواه است .


برچسب‌ها: دروسی از قیام امام حسین
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 8:23 قبل از ظهر | لینک  | 

روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه می‌گرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش می‌فرستاد که نیمی از آن را می‌خورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه می‌داشت. سال‌ها بر این منوال گذشت، تا آن‌که شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد…

عابدی در کوه لبنــــــــــان بود مقیم      در بن غاری چو اصحـــــــــاب زعیم

روی، او از غیرحق برتافتـــــــــــــــه      کنج عزّت را زعُزلت  ساختــــــــــــه

روزها  می بود مشغول صیــــــــــــام       تکه نانی می رسیـــــدش صبح وشام

نصف آن شامش بودی نصفش سحور     در قناعت داشت دردل صـــــد سرور

برهمین منــــــوال حالش می گذشت      نامدی از کوه ، هرگـــــز سوی دشت

ازقضا نامــــــــــد شبی شامش بدست      دربقای صبــــــــــراو آمد شکست

کرد مغرب را بشام نامــــــــــــــد غذا      دل پراز وسواس درفکـــــــــــر غذا

بس که بودش هیکلش دراضطــــراب      نه عبادت کرد و نه یک لحظه خواب

صبح، چون شد زان مقـــــــــام دلپذیر       بهر قُوتی آمدش آنــــــــــدم بزیر

بود یک قریه به مغـــــــــرب آن جبل       اهل آن قریه همه گَبـــــــــر و دغل

عابد آمد بردرگَبـــــــــــــــــرایستاد        گَبر او را یک دونانِ جــــــــو بداد

عابد آن نان را گرفت و شکـــر گفت       وز وصول طعمه اش خاطـر شکفت

کرد آهنگ مقــــــــــــــــــام دلپذیر       تا کند افطـــــــــــار بر قرص شعیر

در سرای گَبــــــــر بود گرگین سگی        مانده از او استخـــــــوانی و رگی

پیش او گــــــــــر خط پرگاری کشی       شکل نان بیند بمیــــــرد از خوشی

برزبان گر بـــــــــــگذرد لفظی ز نان        خیــــــز بردارد رود هوشش زجان

کَلب، دردنبال عـــــــــــابد بو گرفت        ازپی او رفت ورخت او گـــرفت

زان دو نان ،عابد یکی پیشش فکنــــد      تا نبـــــــــــاشد از عذابش درگزند

سگ بخوردآن نان و ازپی آمـــــدش      تا مگر بار دگـــــــــــــر آزاردش

عابد آن نان دگر پیشش فکنــــــــــد       تا که باشد از عذابش بی گـــــزند

باز هـــــــــم سگ از پی او می دوید      عف عفی میکردو رختش می درید

گفت عابد چون بدید این ماجـــــــرا       من ندیدم چون سگی تو بی حیـــا

صاحبت غیر دو نان چیـــــــــزی نداد       هر دورا خود بُستدی ای بدنهـــاد

دیگرم از پی دویدن بهـــــر چیست ؟     رخت وتن پوشم دریدن بهرکیست؟

سگ به نطق آمد که ای صاحب جمال     بی حیا من نیستم چشمت بمـــــال

گفت از وقتی که من بودم صغیــــــــر     مَسکنم ویرانه این گَبــــــــــر پیر

گوسفندش را شبــــــــــــانی می کنم      خانه اش را پاسبـــــــانی می کنم

گاه، من را لقمــــــــــــه نانی می دهد     گاه، مشت استخـــــــوانی می دهد

گاه، از یادش رود اطعـــــــــــــــام من     سخت آید تلخ گــــــردد کام من

روزگاری بگــــــــــــذرد بر این اوان      نه زنان آید نشان نه استخــــــوان

گه نیابد هم برای امتحـــــــــــــــــان       بهر خود یا بهــر من یک تکه نان

چون که بر درگاه اوپــــــــــرورده ام      رو بدرگاه دگــــــــــر ناورده ام

هست کارم بر در این پیــــــــــــر گَبر     گه  بشکر نعمت و گاهــی به صبر

توکه نامـــــد یک شبی نان ات بدست     دربنای صبرتو آمـــــــد شکست

ازدررزّاق رو بر داشتــــــــــــــــــــی      بر دَر گَبــــــــــــر لعین بشتافتی

بهر نانی آن ســـــــــــــــــرا بگذاشتی     کـــــــرده ای با دشمن او آشتی

خود بده انصاف ای مرد حــــــــــزین     بی حیــــاتر کیست؟ من یا تو ببین

مرد عابد زین سخن مدهـــــــوش شد     دست خود برسر زدو بی هوش شد

ای سگ نفس بهـــــــــــــائی یاد گیر    این حقیقت از سگ این گَبـــر پیر

 

 

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 7:53 قبل از ظهر | لینک  | 

سلطان محمد خدابنده معروف به (اولجايتو) نواده چنگيز در سلطانيه قزوين ، برسراسر ايران و عراق و ديار بكر و ساير نقاط همجوار آن روز ايران ، سلطنت مى كرد.
سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولى نظر به اينكه اكثريت مردم ايران مذهب تسنن داشتند، سران مغول نيز وقتى مسلمان شدند، پيرو تسنن گشتند.
سلطان محمد خدابنده روزى به همسر خود غضب نمود و درحال خشم و عصبانيت او را سه طلاقه كرد. سپس ازعمل خود كه با ناراحتى و شتاب انجام گرفته بود پشيمان شد.
براى تعيين تكليف ، موضوع را با علماى عامه در ميان گذاشت . علماى چهار مذهب گفتند:بدون محلل سلطان نمى تواند به زن خود رجوع كند و مجددا او را به زنى بگيرد.
قانون محلل هم بدين گونه است كه وقتى زن سه طلاقه شد، بايد به مرد ديگرى شوهر كند و پس از اينكه وى با زن نزديكى نمود و او را طلاق داد وعده اش به سر آمد زن مى تواند با عقد جديدى به همسرى شوهر اول درآيد.
چون قبول محلل براى سلطان مملكت ،بسيار مشكل و ناراحت كننده بود، لذا سلطان رو كرد به علماى چهار مذاهب اهل تسنن : حنفى ، مالكى ، شافعى و حنبلى و گفت : شما مجتهدين چهار مذهب در هرمسئله اى آراء و نظريات گوناگونى داريد، آيا در اين مسئله نظر مخالفى نيست كه من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع كنم ؟
فقهاى چهار مذهب گفتند: نه ! اين مسئله نزد مسلمانان قطعى است ، و نظر مخالفى وجود ندارد.
در آن اثناء يكى از وزراى سلطان محمد به وى گفت : يكى از مجتهدين شيعه كه در شهر حله به سر مى برد طبق مذهب خود فتوى مى دهد كه طلاق ملكه باطل است ، و سلطان مى تواند بدون محلل نزد همسر خود برود. اين شخص (علامه حلى )است كه امروز سرآمد علماى شيعه است .
سلطان محمد خدابنده عده اى را ماءمور كرد بروند حله و (علامه حلى ) را براى حل قضيه طلاق بانوى اول مملكت ، كه سخت فكر شاه را به خودمشغول داشته بود بياورند.
هنگامى كه علماى سنى متوجه شدند سلطان مى خواهد مجتهد بزرگ شيعه را براى حل مشكل طلاق خود، دعوت كند به وى گفتند: سلطان بايد بداند كه اين مرد پيرو مذهب باطلى معروف به (مذهب رافضى ) است .
رافضى ها مردمى كم عقل هستند. شايسته مقام سلطنت نيست كه مرد كم عقلى چون ملاى رافضى ها را به دربار بياورد و حل مشكل خود را از او بخواهد!
سلطان محمد گفت : بگذاريد بيايد و از نزديك ميزان عقل و ادراك و ارزش فتواى او را آزمايش كنيم و بعد درباره وى قضاوت نمائيم .


برچسب‌ها: طلااق همسر سلطان محمد خدابنده
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:52 قبل از ظهر | لینک  | 


مرحوم شيخ مفيد رضوان اللّه تعالى عليه حكايت نموده است :
روزى شخصى از حضرت جوادالا ئمّه ، امام محمّد تقى عليه السلام سؤ ال شد: چرا اكثر مردم از مرگ مى ترسند و و از آن هراسناك مى باشند؟
امام جواد عليه السلام در پاسخ اظهار داشت : چون مردم نسبت به مرگ نادان هستند و از آن اطّلاعى ندارند، وحشت مى كنند.
و چنانچه انسان ها مرگ را مى شناختند و خود را از بنده خداوند متعال و نيز از دوستان و پيروان و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام قرار مى دادند، نسبت به آن خوش بين و شادمان مى گشتند و مى فهميدند كه سراى آخرت براى آنان از دنيا و سراى فانى ، به مراتب بهتر است .
پس از آن فرمود: آيا مى دانيد كه چرا كودكان و ديوانگان نسبت به بعضى از داروها و درمان ها بدبين هستند و خوششان نمى آيد، با اين كه براى سلامتى آن ها مفيد و سودمند مى باشد؛ و درد و ناراحتى آن ها را برطرف مى كند؟
چون آنان جاهل و نادان هستند و نمى دانند كه دارو نجات بخش خواهد بود.
سپس افزود: سوگند به آن خدائى ، كه محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله را به حقّانيّت مبعوث نمود، كسى كه هر لحظه خود را آماده مرگ بداند و نسبت به اعمال و رفتار خود بى تفاوت و بى توجّه نباشد، مرگ برايش بهترين درمان و نجات خواهد بود.
و نيز مرگ تاءمين كننده سعادت و خوش بختى او در جهان جاويد مى باشد؛ و او در آن سراى جاويد از انواع نعمت هاى وافر الهى ، بهره مند و برخوردار خواهد بود.


اختصاص شيخ مفيد: ص 55.


برچسب‌ها: مرگ و دارو
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:39 قبل از ظهر | لینک  | 

ازهمه دل بریده ام دلم اسیر یه نگاست

تمام آرزوی من زیارت امام رضاست

میلاد هشتمین امام ،هفتمین قبله و

دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع)برشما مبارک باد.

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:2 قبل از ظهر | لینک  | 


مرحوم شیخ صدوق ، طبرسى و ديگر بزرگان به نقل از ابراهيم بن عبّاس حكايت كنند:
در طول مدّتى كه در محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون ، همراه با آن حضرت شركت داشتم ، هرگز نديدم سخنى و مطلبى در مسائل دين و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن كه بهتر و شيواتر از همه پاسخ مى فرمود.
و در همه علوم و فنون به طور كامل آگاه و آشنا بود؛ و نيز جوابى را كه بيان مى نمود در حدّ عالى قانع كننده بود؛ و كسى را نيافتم كه از او آشناتر باشد.
همچنين ماءمون در هر فرصت مناسبى به شيوه هاى مختلفى ، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمايش قرار بدهد؛ ولى امام عليه السلام در هيچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلكه در هر رابطه اى كه از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحيح و كامل پاسخ ، بيان مى فرمود.
و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى كه حضرت بيان مى فرمود، برگرفته شده از آيات شريفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز يك مرتبه ختم مى كرد؛ و مى فرمود:
اگر بخواهم ، مى توانم قرآن را كمتر از اين مدّت هم ختم كنم و تلاوت نمايم .
وليكن من به هر آيه اى از آيات شريفه قرآن كه مرور مى كنم درباره آن تاءمّل مى كنم و مى انديشم ، كه پيرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه يا حادثه اى سخن به ميان آورده است ؛ و در چه زمانى فرود آمده است .
و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آيات شريفه ، از آن ها ردّ نمى شوم ، به همين جهت است كه مدّت سه روز طول مى كشد تا قرآن را تلاوت و ختم كنم .

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 7:58 قبل از ظهر | لینک  | 

تنها خمپاره سفید دنیا!


خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی می رود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم!»

می گویم:«آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟»

ـ نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّری...!

ـ قربون، اینی که می گی، حالا کجاس؟

ـ فضولی قدغن! ظهر پرده برداری می شه!

نگاهم به کف دستان زمخت مش رجب می افتد که لای ترک هایش رنگ سفید نفوذ کرده. می گویم: «مشتی ، چرا دستت سفیده؟»

ـ اینم سرَیه!

ـ اینی که می گی سرّیه، یه وخت، اسراف نمی شه!

ـ نَسناسِ دارعلی! برو تو اون روی سگی منو بالا نیوردی...!

توی بی قوتی مهمات و کمبود حتی تفنگM یک، سلاح مافوق سرّی اگر راست باشد، بایدم نوبر باشد! تا ظهر می آید، نصف جان می شوم. با شاپور و مراد و یکی، دو نفر دیگر به پیشواز مش رجب می روم. دهان بزرگ مراد که انگار همیشه لبخند دارد می جونبد.

ـ کمک نمی خوای مشتی؟

مش رجب، با انگشت، خط و نشان می کشد برای مراد.

ـ کارد تو شیکمت بخوره...! بویی که می شنوی، خر داغ می کنن!
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 10:21 قبل از ظهر | لینک  | 


در بعضى از روایات آمده است :
روزى یکى از منافقین به حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام عرضه داشت : بعضى از شیعیان و دوستان شما خمر (شراب مست کننده ) مى نوشند؟!
امام علیه السلام فرمود: سپاس خداوند حکیم را، که آن ها در هر حالتى که باشند، هدایت شده ؛ و در اعتقادات صحیح خود ثابت و مستقیم مى باشند.
سپس یکى دیگر از همان منافقین که در مجلس حضور داشت ، به امام علیه السلام گفت : بعضى از شیعیان و دوستان شما نبیذ مى نوشند؟!
حضرت فرمود: بعضى از اصحاب رسول اللّه صلى الله علیه و آله نیز چنین بودند.
منافق گفت : منظورم از نبیذ، آب عسل نیست ؛ بلکه منظورم شراب مست کننده است .
ناگاه حضرت با شنیدن این سخن ، عرق بر چهره مبارک حضرت ظاهر شد و فرمود: خداوند کریم تر از آن است که در قلب بنده مؤ من علاقه به خمر و محبّت ما اهل بیت رسالت را کنار هم قرار دهد و هرگز چنین نخواهد بود.
سپس حضرت لحظه اى سکوت نمود؛ و آن گاه اظهار داشت :
اگر کسى چنین کند؛ و نسبت به آن علاقه نداشته باشد و از کرده خویش پشیمان گردد، در روز قیامت مواجه خواهد شد با پروردگارى مهربان و دلسوز، با پیغمبرى عطوف و دل رحم ، با امام و رهبرى که کنار حوض کوثر مى باشد؛ و دیگر بزرگانى که براى شفاعت و نجات او آمده اند.
ولیکن تو و امثال تو در عذاب دردناک و سوزانِ برهوت گرفتار خواهید بود

بحارالا نوار: ج 27، ص 314، ح 12، به نقل از مشارق الا نوار: ص 246.


برچسب‌ها: امام جعفر رضا, ع
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 3:49 بعد از ظهر | لینک  | 

سازنده فیلم توهین آمیز به پیامبر اکرم (ص) یک صهیونیست تبعه آمریکاست!
یک روزنامه آمریکایی فاش ساخت که سازنده فیلم توهین آمیز به ساحت مقدس پیامبر اکرم (ص)، یک صهیونیست تبعه آمریکا است.
به گزارش دزفول تایمز بنقل از سرویس ترجمه "شفقنا"، به نقل از پایگاه اینترنتی شبکه خبری "الجزیره"، روزنامه "وال استريت ژورنال" آمریکا نوشت که یک صهیونیست دارای تبعه آمریکا فیلم توهین آمیز به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) را ساخته است.
به نوشته روزنامه "وال استريت ژورنال" این فیلم توهین آمیز که در آمریکا ساخته شده و چهره حضرت محمد (ص) را به نمایش می گذارد، به تهیه کنندگی و کارگردانی "سم پازل"، صهیونیست دارای تبعه آمریکا ساخته شده است.
این روزنامه آمریکایی نوشت که "سم پازل" 54 ساله از اهالی جنوب ایالت "کالیفرنیا" آمریکا بوده و مدیریت چند شرکت فعال در زمینه املاک را برعهده دارد.
این فرد صهیونیست در گفت و گو با روزنامه "وال استريت ژورنال"، ضمن بیان اینکه "اسلام سزطان است"، تاکید کرد که وی مسئول ساخت فیلم توهین آمیز به پیامبر اسلام (ص) بوده و برای ساخت آن نزدیک به پنج میلیون دلار از 100 یهودی جمع آوری کرده است.
"سم پازل" با تاکید بر اینکه فیلم توهین آمیز به پیامبر اکرم (ص) یک فیلم سیاسی است نه دینی، اعلام کرد که برای ساخت این فیلم که سال گذشته و طی سه ماه آن را ساخته، با 60 بازیگر و 45 شخص دیگر به عنوان عوامل ساخت فیلم، همکاری داشته است.
در همین حال، تری جونزˈ کشیش جنجالی آمریکایی که به خاطر  آتش زدن نسخه هایی از قرآن کریم و مخالفت شدید با اسلام شهرت دارد، از ساخت فیلم توهین آمیز  به پیامبر اسلام (ص) حمایت کرده و در بیانیه وی در مورد این فیلم، آمده است: این فیلم ساخت آمریکا است و هدف از ساخت آن حمله به سلبمانان نیست، این فیلم می خواهد عقیده نابودگر اسلام را نشان دهد.
از سوی دیگر، تظاهرکنندگان خشمگین مصری در اعتراض به ساخت این فیلم توهین آمیز به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص) با حمله به ساختمان سفارت آمریکا در شهر "قاهره"، پرچم این کشور را از بالای آن پائین آوردند.
در شهر "بنغازی" در شرق لیبی نیز، عناصر گروه مسلحی که خود را "انصار الشریعه" می نامند، با حمله به کنسولگری آمریکا در این شهر، یک آمریکایی را کشته و یک تن دیگر را یز زحمی کردند.

جام دینی؛ شیعه نیوز نوشت: قبطیان مصری مهاجر در آمریکا با همکاری "تیری جونز" کشیش دیوانه آمریکایی، اقدام به ساخت فیلمی در توهین به پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) کرده‌اند.

بنابر این گزارش برخی صحنه‌های این فیلم موهن که منتشر شده به گونه‌ای است که زبان از بیان آنها حیا می‌کند.

گروه موسوم به "قبطیان مهاجر" در آمریکا اعلام کرده‌اند قصد دارند این فیلم را که "زندگی محمد[صلی الله علیه و آله] رسول اسلام" نام گذاری و اخیرا به کارگردانی سام باسیل ساخته شده است، روز (11 سپتامبر) به نمایش بگذارند.

* فیلم 11 سپتامبر در کلیسای کشیش دیوانه آمریکایی به نمایش گذاشته می‌شود.

آنان قرار است این فیلم را برای نخستین بار در حرکت موهن تیری جونز که به آن "محاکمه مردمی محمد[صلی الله علیه و آله]" می‌گوید به نمایش درآورند.

بنابر این گزارش این فیلم که با حمایت مرکزی به نام "هیئت عالی حکومت قبطیان" و کلیسای تیری جونز ساخته شده با صحنه‌هایی از حملات گروه‌های تندرو به یک داروخانه مربوط به پزشکی قبطی را نشان می‌دهد و سپس به حیات پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) منتقل می‌شود.

در این فیلم نقش پیامبر اسلام را یک بازیگر آمریکایی با رفتاری توهین‌آمیز بازی می‌کند و در آن تلاش شده که نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) را دروغ معرفی کنند.

نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 6:49 بعد از ظهر | لینک  | 


پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد . ۹۹ سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درامد . اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر ” یکصد ” سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند.


برچسب‌ها: گروه 99
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 9:35 قبل از ظهر | لینک  | 

چای خوردن در کنارت با صفاست

راه رفتن پا به پایت باصفاست

آش ترشی با تو خوردن با صفاست

راه جنگل در جوارت با صفاست

در کنارت هر روز دور سفره ام

دور سفره با تو بودن با صفاست

جنگل سبز شمال و دشت و رود

با تو بودن ، با تو رفتن با صفاست

آسمان گر بارد از خشمش تگرگ

سخت نیست بارش کنارت با صفاست

مشکلاتی بس فراوان دیده ام

حل مشکل با تو جانا با صفاست

         ،،،،،،،،،،،،،،

تنها نه در فکر و خیالم نازنینی

در تار و پود این وجودم نازنینی




برچسب‌ها: با صفاست
نوشته شده توسط سوادکوهی  در ساعت 6:14 بعد از ظهر | لینک  |