X
تبلیغات
داستانهای پند آموز - بیا و ببین -
 

مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید  تغییر برای زندگی میتواند مفید باشد.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

---------------------


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ساعت 2:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ابراهیم و آتش و گنجشک



ابراهیم و آتش و گنجشک


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ساعت 10:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوستى اهلبیت


دوستى اهلبیت

منبع : یکصد و بیست درس زندگى از سیره حضرت محمد (ص )
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: هر کس دوست داشته باشد که چون من زندگى کند و چون من بمیرد و در باغ بهشتى که پروردگارم پرورده ، جاى گیرد، باید بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پیشوایان بعد از من اقتدا کند که آنان عترت من هستند و از طینتم آفریده شده اند و از درک و دانش برخوردار گردیده اند، و واى بر آن گروه از امت من که برترى آنان را انکار کنند و پیوندشان را با من قطع نمایند، که خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد کرد.


برچسب‌ها: دوستى اهلبیت


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در دوشنبه هجدهم دی 1391 ساعت 12:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شهادت غم انگیز حضرت رقیه علیها سلام بر اساس سه منبع


دین - شهادت غم انگیز حضرت فاطمه صغری و یا رقیه علیها سلام، دختر امام حسین(ع) چنین است:

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.

پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.

خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.

بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.

دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه


برچسب‌ها: شهادت غم انگیز حضرت رقیه علیها سلام بر اساس سه منب


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ساعت 9:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دروسی از قیام امام حسین


« بسم الله الرحمن الرحیم »

قال تعالی : " فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً "      نساء95

(دروسی از  قیام امام حسین ع )

السلام علیک یا ابا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک واناخت برحلک ، ورحمةالله وبرکاته .

سید ومولای ما ، آقا حسین بن علی ابن ابی طالب بن عبد المطلب بن هاشم بین عبد مناف .

خورشید پر فروغ عالم بشریت ، سید وسالار شهیدان ، مقتدای آزاد مردان جهان .انسانی پاک از اصلابی مطهر ( اشهد انک کنت نوراً فی الاصلاب الشامخة والارحام المطهرة لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها )

زاده زهراء علیها السلام ، سبط پیامبر ص ،جد اعلای حضرت حجت بن الحسن العسکری ، ابا صالح المهدی ارواحنا له الفداء . کسی که او را ابا عبد الله – بمعنای پدر تمام بندگان خدا- خطاب می کنیم .

ابا عبد الله ، یعنی تا قیامت هر کسی خدا را عبادت کند ، مرهون قیام امام حسین ع است .

مختصر ترجمه ای از اجداد او علیه السلام :

عبد مناف معروف به قمر البطحاء، بزرگ مکه بود .

سقایت زائران خانه خدا را بر عهده داشته وبرادرش عبد الدار کلیددار کعبه بود .دو فرزند او هاشم وعبد شمس دو قلو هستند .

گویند در بدو تولد انگشت هاشم به پیشانی عبد شمس متصل بود

جداکردند ، خون جاری شد . مردم به فال بد گرفتند .

در واقع چنین هم شد .هاشم ثروتمند وبسیار سخی بود .

برادر زاده او امیه ، فرزند عبد شمس ، بر عموی خود هاشم بسیار حسد می برد .( البته در بعض تواریخ دارند که امیه فرزند واقعی عبد شمس نیست و چیزهائی در باب او گویند که مناسب این مقاله نیست.)

واین حسد وکینه در روز 10محرم سال 61به اوج خود رسیده وخون پاک حسین بن علی ع را بر زمین ریخت .

هاشم با زنی بسیار شریف از اهالی مدینه بنام "سلمی" ازدواج کرد واز او پسری بنام " شیبه " متولد شد . هاشم در زمان رحلت به برادرش "مطلب " فرمود : غلام خود شیبه را دریاب .

واز آن زمان به "عبد المطلب "معروف شد .

خود "عبد المطلب "فرمود " انابن سید البطحا ء "( طبری 2/8)

داستان اوبا ابرهه واشعارش که گواه ایمان او است معروف است .

"یارب لا ارجوا لهم سواکا *یارب فامنع منهم حماکا"

بزرگ وسرور مکه ، عبد المطلب است .در این که از اوصیای پیامبران هستند ، شکی نیست .همانطوری که ابو طالب از اوصیا ء است .در زیارت حضرت عبد المطلب دارد :

" السلام علیک یا سید البطحاء " خودش در خبری گفت : انا سید البطحاء .

نام "محمد" را هم او برای پیامبر ص بر گزید .

فرزند نامدار وقدرتمند او ، سید وشیخ قریش حضرت ابوطالب ع پدر بزرگوار علی ع و...است .

در فضل این مرد خدا تعریف ابن ابی الحدید را بخوانید :

ما اقول فی رجل ابوه ابوطالب سید البطحا ء وشیخ قریش ورئیس مکه .

( لقب شیخ را قریش بدو دادند ) شرح ابن ابی الحدید 1/29.

ابن ابی الحدید معتزلی در شان امام حسین ع می گوید :

"ان سید اهل الاباء الذی علم الناس الحمیة والموت تحت ظلال السیوف اختیارا ً علی الدنیة ابو عبد الله الحسین –ع – عرض علیه الامان واو یستسلم فانف من الذل .    شرح ابن ابی الحدید3/249

یعنی امام ع درس آزادگی به مردم داد ، مرگ با شرافت را بر ذلت ترجیح داد .

شیخ عباس قمی در اللکنی والالقاب ج 1ص 109گوید :

ابوطالب رضی الله عنه سید البطحاءوشیخ قریش ورئیس مکه ، وکان رحمه الله شیخا ً جسیما ً وسیما ً ؛ علیه بها ء الملوک ووقار الحکما ء وفی روایات کثیرة انه یکتم ایمانه مخافة علی بنی هاشم وان مثله مثل اصحاب الکهف وانه کان مستودعا ً للوصایا فدفعها الی رسو ل الله ص وان نوره یوم القیامة یطفی انوار الخلا ئق الا خمسة انوار .

توفی 26رجب 10سال بعد از بعثت .

تعریف سید :

سید یعنی آقا ومطاع . در قران هر دو مورد بکار رفته است .

بمعنای آقا در باب یحیی ع است : کان سیداً وحصورا ً " آل عمران 39

بمعنای مطاع در سوره یوسف " والفیا سیدها لدی الباب .ایه 25

عرب به شوهر سید می گوید ، زیرا تدبیر امور زن را بر عهده دارد ." الرجال قوامون علی النساء"

 به عبد المطلب سید می گویند زیرا بزرگ مکه وامرش مطاع بود .در روایت دارد که

" سید القوم خادمهم "

آقای قوم کسی است که ، خدمتگزار مردم باشد .( مکارم ص 251ومن لا یحضره الفقیه 4/379)

در خبری دیگری تعریف سید را چنین گوید :

السید لا یصانع ولا یخادع ولا تغره المطامع .( غررالحکم ح 7794).

سید کسی است که ، ریا نمی کند ، حیله نمی زند ، وبرق طمع اورا کر وکور نمی کند .

« محرم ماه غلبه خون بر شمشیر»

بی شک یکی از پر رمز وراز ترین نهضتهای بشری ، قیام خونبار حسین بن علی ع است .

قیامی که عده ای را ز خواب غفلت بیدار کرد . مردم در ابتدای به حرکت امام وافشاگری او بهائی نمی دادند

تنها گذاشتن امام در برابر آن لشکر جرار وعهد شکستن آن قوم بیوفا گواه است .


برچسب‌ها: دروسی از قیام امام حسین


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ساعت 8:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حکایتی از شیخ بهایی:

روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه می‌گرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش می‌فرستاد که نیمی از آن را می‌خورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه می‌داشت. سال‌ها بر این منوال گذشت، تا آن‌که شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد…

عابدی در کوه لبنــــــــــان بود مقیم      در بن غاری چو اصحـــــــــاب زعیم

روی، او از غیرحق برتافتـــــــــــــــه      کنج عزّت را زعُزلت  ساختــــــــــــه

روزها  می بود مشغول صیــــــــــــام       تکه نانی می رسیـــــدش صبح وشام

نصف آن شامش بودی نصفش سحور     در قناعت داشت دردل صـــــد سرور

برهمین منــــــوال حالش می گذشت      نامدی از کوه ، هرگـــــز سوی دشت

ازقضا نامــــــــــد شبی شامش بدست      دربقای صبــــــــــراو آمد شکست

کرد مغرب را بشام نامــــــــــــــد غذا      دل پراز وسواس درفکـــــــــــر غذا

بس که بودش هیکلش دراضطــــراب      نه عبادت کرد و نه یک لحظه خواب

صبح، چون شد زان مقـــــــــام دلپذیر       بهر قُوتی آمدش آنــــــــــدم بزیر

بود یک قریه به مغـــــــــرب آن جبل       اهل آن قریه همه گَبـــــــــر و دغل

عابد آمد بردرگَبـــــــــــــــــرایستاد        گَبر او را یک دونانِ جــــــــو بداد

عابد آن نان را گرفت و شکـــر گفت       وز وصول طعمه اش خاطـر شکفت

کرد آهنگ مقــــــــــــــــــام دلپذیر       تا کند افطـــــــــــار بر قرص شعیر

در سرای گَبــــــــر بود گرگین سگی        مانده از او استخـــــــوانی و رگی

پیش او گــــــــــر خط پرگاری کشی       شکل نان بیند بمیــــــرد از خوشی

برزبان گر بـــــــــــگذرد لفظی ز نان        خیــــــز بردارد رود هوشش زجان

کَلب، دردنبال عـــــــــــابد بو گرفت        ازپی او رفت ورخت او گـــرفت

زان دو نان ،عابد یکی پیشش فکنــــد      تا نبـــــــــــاشد از عذابش درگزند

سگ بخوردآن نان و ازپی آمـــــدش      تا مگر بار دگـــــــــــــر آزاردش

عابد آن نان دگر پیشش فکنــــــــــد       تا که باشد از عذابش بی گـــــزند

باز هـــــــــم سگ از پی او می دوید      عف عفی میکردو رختش می درید

گفت عابد چون بدید این ماجـــــــرا       من ندیدم چون سگی تو بی حیـــا

صاحبت غیر دو نان چیـــــــــزی نداد       هر دورا خود بُستدی ای بدنهـــاد

دیگرم از پی دویدن بهـــــر چیست ؟     رخت وتن پوشم دریدن بهرکیست؟

سگ به نطق آمد که ای صاحب جمال     بی حیا من نیستم چشمت بمـــــال

گفت از وقتی که من بودم صغیــــــــر     مَسکنم ویرانه این گَبــــــــــر پیر

گوسفندش را شبــــــــــــانی می کنم      خانه اش را پاسبـــــــانی می کنم

گاه، من را لقمــــــــــــه نانی می دهد     گاه، مشت استخـــــــوانی می دهد

گاه، از یادش رود اطعـــــــــــــــام من     سخت آید تلخ گــــــردد کام من

روزگاری بگــــــــــــذرد بر این اوان      نه زنان آید نشان نه استخــــــوان

گه نیابد هم برای امتحـــــــــــــــــان       بهر خود یا بهــر من یک تکه نان

چون که بر درگاه اوپــــــــــرورده ام      رو بدرگاه دگــــــــــر ناورده ام

هست کارم بر در این پیــــــــــــر گَبر     گه  بشکر نعمت و گاهــی به صبر

توکه نامـــــد یک شبی نان ات بدست     دربنای صبرتو آمـــــــد شکست

ازدررزّاق رو بر داشتــــــــــــــــــــی      بر دَر گَبــــــــــــر لعین بشتافتی

بهر نانی آن ســـــــــــــــــرا بگذاشتی     کـــــــرده ای با دشمن او آشتی

خود بده انصاف ای مرد حــــــــــزین     بی حیــــاتر کیست؟ من یا تو ببین

مرد عابد زین سخن مدهـــــــوش شد     دست خود برسر زدو بی هوش شد

ای سگ نفس بهـــــــــــــائی یاد گیر    این حقیقت از سگ این گَبـــر پیر

 

 


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در شنبه یازدهم آذر 1391 ساعت 7:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


طلاق همسر سلطان محمد خدابنده

سلطان محمد خدابنده معروف به (اولجايتو) نواده چنگيز در سلطانيه قزوين ، برسراسر ايران و عراق و ديار بكر و ساير نقاط همجوار آن روز ايران ، سلطنت مى كرد.
سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولى نظر به اينكه اكثريت مردم ايران مذهب تسنن داشتند، سران مغول نيز وقتى مسلمان شدند، پيرو تسنن گشتند.
سلطان محمد خدابنده روزى به همسر خود غضب نمود و درحال خشم و عصبانيت او را سه طلاقه كرد. سپس ازعمل خود كه با ناراحتى و شتاب انجام گرفته بود پشيمان شد.
براى تعيين تكليف ، موضوع را با علماى عامه در ميان گذاشت . علماى چهار مذهب گفتند:بدون محلل سلطان نمى تواند به زن خود رجوع كند و مجددا او را به زنى بگيرد.
قانون محلل هم بدين گونه است كه وقتى زن سه طلاقه شد، بايد به مرد ديگرى شوهر كند و پس از اينكه وى با زن نزديكى نمود و او را طلاق داد وعده اش به سر آمد زن مى تواند با عقد جديدى به همسرى شوهر اول درآيد.
چون قبول محلل براى سلطان مملكت ،بسيار مشكل و ناراحت كننده بود، لذا سلطان رو كرد به علماى چهار مذاهب اهل تسنن : حنفى ، مالكى ، شافعى و حنبلى و گفت : شما مجتهدين چهار مذهب در هرمسئله اى آراء و نظريات گوناگونى داريد، آيا در اين مسئله نظر مخالفى نيست كه من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع كنم ؟
فقهاى چهار مذهب گفتند: نه ! اين مسئله نزد مسلمانان قطعى است ، و نظر مخالفى وجود ندارد.
در آن اثناء يكى از وزراى سلطان محمد به وى گفت : يكى از مجتهدين شيعه كه در شهر حله به سر مى برد طبق مذهب خود فتوى مى دهد كه طلاق ملكه باطل است ، و سلطان مى تواند بدون محلل نزد همسر خود برود. اين شخص (علامه حلى )است كه امروز سرآمد علماى شيعه است .
سلطان محمد خدابنده عده اى را ماءمور كرد بروند حله و (علامه حلى ) را براى حل قضيه طلاق بانوى اول مملكت ، كه سخت فكر شاه را به خودمشغول داشته بود بياورند.
هنگامى كه علماى سنى متوجه شدند سلطان مى خواهد مجتهد بزرگ شيعه را براى حل مشكل طلاق خود، دعوت كند به وى گفتند: سلطان بايد بداند كه اين مرد پيرو مذهب باطلى معروف به (مذهب رافضى ) است .
رافضى ها مردمى كم عقل هستند. شايسته مقام سلطنت نيست كه مرد كم عقلى چون ملاى رافضى ها را به دربار بياورد و حل مشكل خود را از او بخواهد!
سلطان محمد گفت : بگذاريد بيايد و از نزديك ميزان عقل و ادراك و ارزش فتواى او را آزمايش كنيم و بعد درباره وى قضاوت نمائيم .


برچسب‌ها: طلااق همسر سلطان محمد خدابنده


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در شنبه بیست و نهم مهر 1391 ساعت 10:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ترس از دارو و مرگ


مرحوم شيخ مفيد رضوان اللّه تعالى عليه حكايت نموده است :
روزى شخصى از حضرت جوادالا ئمّه ، امام محمّد تقى عليه السلام سؤ ال شد: چرا اكثر مردم از مرگ مى ترسند و و از آن هراسناك مى باشند؟
امام جواد عليه السلام در پاسخ اظهار داشت : چون مردم نسبت به مرگ نادان هستند و از آن اطّلاعى ندارند، وحشت مى كنند.
و چنانچه انسان ها مرگ را مى شناختند و خود را از بنده خداوند متعال و نيز از دوستان و پيروان و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام قرار مى دادند، نسبت به آن خوش بين و شادمان مى گشتند و مى فهميدند كه سراى آخرت براى آنان از دنيا و سراى فانى ، به مراتب بهتر است .
پس از آن فرمود: آيا مى دانيد كه چرا كودكان و ديوانگان نسبت به بعضى از داروها و درمان ها بدبين هستند و خوششان نمى آيد، با اين كه براى سلامتى آن ها مفيد و سودمند مى باشد؛ و درد و ناراحتى آن ها را برطرف مى كند؟
چون آنان جاهل و نادان هستند و نمى دانند كه دارو نجات بخش خواهد بود.
سپس افزود: سوگند به آن خدائى ، كه محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله را به حقّانيّت مبعوث نمود، كسى كه هر لحظه خود را آماده مرگ بداند و نسبت به اعمال و رفتار خود بى تفاوت و بى توجّه نباشد، مرگ برايش بهترين درمان و نجات خواهد بود.
و نيز مرگ تاءمين كننده سعادت و خوش بختى او در جهان جاويد مى باشد؛ و او در آن سراى جاويد از انواع نعمت هاى وافر الهى ، بهره مند و برخوردار خواهد بود.


اختصاص شيخ مفيد: ص 55.


برچسب‌ها: مرگ و دارو


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در شنبه بیست و نهم مهر 1391 ساعت 10:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


میلاد با سعادت امام رضا (ع) مبارکباد

ازهمه دل بریده ام دلم اسیر یه نگاست

تمام آرزوی من زیارت امام رضاست

میلاد هشتمین امام ،هفتمین قبله و

دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع)برشما مبارک باد.


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در پنجشنبه ششم مهر 1391 ساعت 10:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ختم قرآن يا انديشه در آن


مرحوم شیخ صدوق ، طبرسى و ديگر بزرگان به نقل از ابراهيم بن عبّاس حكايت كنند:
در طول مدّتى كه در محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون ، همراه با آن حضرت شركت داشتم ، هرگز نديدم سخنى و مطلبى در مسائل دين و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن كه بهتر و شيواتر از همه پاسخ مى فرمود.
و در همه علوم و فنون به طور كامل آگاه و آشنا بود؛ و نيز جوابى را كه بيان مى نمود در حدّ عالى قانع كننده بود؛ و كسى را نيافتم كه از او آشناتر باشد.
همچنين ماءمون در هر فرصت مناسبى به شيوه هاى مختلفى ، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمايش قرار بدهد؛ ولى امام عليه السلام در هيچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلكه در هر رابطه اى كه از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحيح و كامل پاسخ ، بيان مى فرمود.
و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى كه حضرت بيان مى فرمود، برگرفته شده از آيات شريفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز يك مرتبه ختم مى كرد؛ و مى فرمود:
اگر بخواهم ، مى توانم قرآن را كمتر از اين مدّت هم ختم كنم و تلاوت نمايم .
وليكن من به هر آيه اى از آيات شريفه قرآن كه مرور مى كنم درباره آن تاءمّل مى كنم و مى انديشم ، كه پيرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه يا حادثه اى سخن به ميان آورده است ؛ و در چه زمانى فرود آمده است .
و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آيات شريفه ، از آن ها ردّ نمى شوم ، به همين جهت است كه مدّت سه روز طول مى كشد تا قرآن را تلاوت و ختم كنم .


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در چهارشنبه پنجم مهر 1391 ساعت 7:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان طنز دفاع مقدس

تنها خمپاره سفید دنیا!


خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی می رود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم!»

می گویم:«آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟»

ـ نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّری...!

ـ قربون، اینی که می گی، حالا کجاس؟

ـ فضولی قدغن! ظهر پرده برداری می شه!

نگاهم به کف دستان زمخت مش رجب می افتد که لای ترک هایش رنگ سفید نفوذ کرده. می گویم: «مشتی ، چرا دستت سفیده؟»

ـ اینم سرَیه!

ـ اینی که می گی سرّیه، یه وخت، اسراف نمی شه!

ـ نَسناسِ دارعلی! برو تو اون روی سگی منو بالا نیوردی...!

توی بی قوتی مهمات و کمبود حتی تفنگM یک، سلاح مافوق سرّی اگر راست باشد، بایدم نوبر باشد! تا ظهر می آید، نصف جان می شوم. با شاپور و مراد و یکی، دو نفر دیگر به پیشواز مش رجب می روم. دهان بزرگ مراد که انگار همیشه لبخند دارد می جونبد.

ـ کمک نمی خوای مشتی؟

مش رجب، با انگشت، خط و نشان می کشد برای مراد.

ـ کارد تو شیکمت بخوره...! بویی که می شنوی، خر داغ می کنن!
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 10:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستانی از امام رضا (ع) بمناسبت دهه کرامت


در بعضى از روایات آمده است :
روزى یکى از منافقین به حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام عرضه داشت : بعضى از شیعیان و دوستان شما خمر (شراب مست کننده ) مى نوشند؟!
امام علیه السلام فرمود: سپاس خداوند حکیم را، که آن ها در هر حالتى که باشند، هدایت شده ؛ و در اعتقادات صحیح خود ثابت و مستقیم مى باشند.
سپس یکى دیگر از همان منافقین که در مجلس حضور داشت ، به امام علیه السلام گفت : بعضى از شیعیان و دوستان شما نبیذ مى نوشند؟!
حضرت فرمود: بعضى از اصحاب رسول اللّه صلى الله علیه و آله نیز چنین بودند.
منافق گفت : منظورم از نبیذ، آب عسل نیست ؛ بلکه منظورم شراب مست کننده است .
ناگاه حضرت با شنیدن این سخن ، عرق بر چهره مبارک حضرت ظاهر شد و فرمود: خداوند کریم تر از آن است که در قلب بنده مؤ من علاقه به خمر و محبّت ما اهل بیت رسالت را کنار هم قرار دهد و هرگز چنین نخواهد بود.
سپس حضرت لحظه اى سکوت نمود؛ و آن گاه اظهار داشت :
اگر کسى چنین کند؛ و نسبت به آن علاقه نداشته باشد و از کرده خویش پشیمان گردد، در روز قیامت مواجه خواهد شد با پروردگارى مهربان و دلسوز، با پیغمبرى عطوف و دل رحم ، با امام و رهبرى که کنار حوض کوثر مى باشد؛ و دیگر بزرگانى که براى شفاعت و نجات او آمده اند.
ولیکن تو و امثال تو در عذاب دردناک و سوزانِ برهوت گرفتار خواهید بود

بحارالا نوار: ج 27، ص 314، ح 12، به نقل از مشارق الا نوار: ص 246.


برچسب‌ها: امام جعفر رضا, ع


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 3:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


لعنت خدا و ملائکه بر توهین کنندگان اسلام و پیامبر رحمت

سازنده فیلم توهین آمیز به پیامبر اکرم (ص) یک صهیونیست تبعه آمریکاست!
یک روزنامه آمریکایی فاش ساخت که سازنده فیلم توهین آمیز به ساحت مقدس پیامبر اکرم (ص)، یک صهیونیست تبعه آمریکا است.
به گزارش دزفول تایمز بنقل از سرویس ترجمه "شفقنا"، به نقل از پایگاه اینترنتی شبکه خبری "الجزیره"، روزنامه "وال استريت ژورنال" آمریکا نوشت که یک صهیونیست دارای تبعه آمریکا فیلم توهین آمیز به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) را ساخته است.
به نوشته روزنامه "وال استريت ژورنال" این فیلم توهین آمیز که در آمریکا ساخته شده و چهره حضرت محمد (ص) را به نمایش می گذارد، به تهیه کنندگی و کارگردانی "سم پازل"، صهیونیست دارای تبعه آمریکا ساخته شده است.
این روزنامه آمریکایی نوشت که "سم پازل" 54 ساله از اهالی جنوب ایالت "کالیفرنیا" آمریکا بوده و مدیریت چند شرکت فعال در زمینه املاک را برعهده دارد.
این فرد صهیونیست در گفت و گو با روزنامه "وال استريت ژورنال"، ضمن بیان اینکه "اسلام سزطان است"، تاکید کرد که وی مسئول ساخت فیلم توهین آمیز به پیامبر اسلام (ص) بوده و برای ساخت آن نزدیک به پنج میلیون دلار از 100 یهودی جمع آوری کرده است.
"سم پازل" با تاکید بر اینکه فیلم توهین آمیز به پیامبر اکرم (ص) یک فیلم سیاسی است نه دینی، اعلام کرد که برای ساخت این فیلم که سال گذشته و طی سه ماه آن را ساخته، با 60 بازیگر و 45 شخص دیگر به عنوان عوامل ساخت فیلم، همکاری داشته است.
در همین حال، تری جونزˈ کشیش جنجالی آمریکایی که به خاطر  آتش زدن نسخه هایی از قرآن کریم و مخالفت شدید با اسلام شهرت دارد، از ساخت فیلم توهین آمیز  به پیامبر اسلام (ص) حمایت کرده و در بیانیه وی در مورد این فیلم، آمده است: این فیلم ساخت آمریکا است و هدف از ساخت آن حمله به سلبمانان نیست، این فیلم می خواهد عقیده نابودگر اسلام را نشان دهد.
از سوی دیگر، تظاهرکنندگان خشمگین مصری در اعتراض به ساخت این فیلم توهین آمیز به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص) با حمله به ساختمان سفارت آمریکا در شهر "قاهره"، پرچم این کشور را از بالای آن پائین آوردند.
در شهر "بنغازی" در شرق لیبی نیز، عناصر گروه مسلحی که خود را "انصار الشریعه" می نامند، با حمله به کنسولگری آمریکا در این شهر، یک آمریکایی را کشته و یک تن دیگر را یز زحمی کردند.

جام دینی؛ شیعه نیوز نوشت: قبطیان مصری مهاجر در آمریکا با همکاری "تیری جونز" کشیش دیوانه آمریکایی، اقدام به ساخت فیلمی در توهین به پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) کرده‌اند.

بنابر این گزارش برخی صحنه‌های این فیلم موهن که منتشر شده به گونه‌ای است که زبان از بیان آنها حیا می‌کند.

گروه موسوم به "قبطیان مهاجر" در آمریکا اعلام کرده‌اند قصد دارند این فیلم را که "زندگی محمد[صلی الله علیه و آله] رسول اسلام" نام گذاری و اخیرا به کارگردانی سام باسیل ساخته شده است، روز (11 سپتامبر) به نمایش بگذارند.

* فیلم 11 سپتامبر در کلیسای کشیش دیوانه آمریکایی به نمایش گذاشته می‌شود.

آنان قرار است این فیلم را برای نخستین بار در حرکت موهن تیری جونز که به آن "محاکمه مردمی محمد[صلی الله علیه و آله]" می‌گوید به نمایش درآورند.

بنابر این گزارش این فیلم که با حمایت مرکزی به نام "هیئت عالی حکومت قبطیان" و کلیسای تیری جونز ساخته شده با صحنه‌هایی از حملات گروه‌های تندرو به یک داروخانه مربوط به پزشکی قبطی را نشان می‌دهد و سپس به حیات پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) منتقل می‌شود.

در این فیلم نقش پیامبر اسلام را یک بازیگر آمریکایی با رفتاری توهین‌آمیز بازی می‌کند و در آن تلاش شده که نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) را دروغ معرفی کنند.


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ساعت 6:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گروه ۹۹ | داستان در مورد حرص و طمع


پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد . ۹۹ سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درامد . اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر ” یکصد ” سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند.


برچسب‌ها: گروه 99


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ساعت 9:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


غزل آماتوری باصفاست

چای خوردن در کنارت با صفاست

راه رفتن پا به پایت باصفاست

آش ترشی با تو خوردن با صفاست

راه جنگل در جوارت با صفاست

در کنارت هر روز دور سفره ام

دور سفره با تو بودن با صفاست

جنگل سبز شمال و دشت و رود

با تو بودن ، با تو رفتن با صفاست

آسمان گر بارد از خشمش تگرگ

سخت نیست بارش کنارت با صفاست

مشکلاتی بس فراوان دیده ام

حل مشکل با تو جانا با صفاست

         ،،،،،،،،،،،،،،

تنها نه در فکر و خیالم نازنینی

در تار و پود این وجودم نازنینی




برچسب‌ها: با صفاست


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ساعت 6:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شهادت امام جعفر صادق (ع) پیشوای ششم شیعیان تسلیت باد

ماءمون رقّى - كه يكى از دوستان امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت نمايد:

در منزل آن حضرت بودم ، كه شخصى به نام سهل بن حسن خراسانى وارد شد و سلام كرد و پس از آن كه نشست ، با حالت اعتراض به حضرت اظهار داشت :

ياابن رسول اللّه ! شما بيش از حدّ عطوفت و مهربانى داريد، شما اهل بيت امامت و ولايت هستيد، چه چيز مانع شده است كه قيام نمى كنيد و حقّ خود را از غاصبين و ظالمين باز پس نمى گيريد، با اين كه بيش از يك صد هزار شمشير زن آماده جهاد و فداكارى در ركاب شما هستند؟!

امام صادق عليه السلام فرمود: آرام باش ، خدا حقّ تو را نگه دارد و سپس به يكى از پيش خدمتان خود فرمود: تنور را آتش كن .

همين كه آتش تنور روشن شد و شعله هاى آتش زبانه كشيد، امام عليه السلام به آن شخص خراسانى خطاب نمود: برخيز و برو داخل تنور آتش ‍ بنشين .

سهل خراسانى گفت : اى سرور و مولايم ! مرا در آتش ، عذاب مگردان ، و مرا مورد عفو و بخشش خويش قرار بده ، خداوند شما را مورد رحمت واسعه خويش قرار دهد.

در همين لحظات شخص ديگرى به نام هارون مكّى - در حالى كه كفش هاى خود را به دست گرفته بود - وارد شد و سلام كرد.

حضرت امام صادق سلام اللّه عليه ، پس از جواب سلام ، به او فرمود: اى هارون ! كفش هايت را زمين بگذار و حركت كن برو درون تنور آتش و بنشين .

هارون مكّى كفش هاى خود را بر زمين نهاد و بدون چون و چرا و بهانه اى ، داخل تنور رفت و در ميان شعله هاى آتش نشست .
آن گاه امام عليه السلام با سهل خراسانى مشغول مذاكره و صحبت شد و پيرامون وضعيّت فرهنگى ، اقتصادى ، اجتماعى و ديگر جوانب شهر و مردم خراسان مطالبى را مطرح نمود مثل آن كه مدّت ها در خراسان بوده و تازه از آن جا آمده است .

پس از گذشت ساعتى ، حضرت فرمود: اى سهل ! بلند شو، برو ببين در تنور چه خبر است .

همين كه سهل كنار تنور آمد، ديد هارون مكّى چهار زانو روى آتش ها نشسته است ، پس از آن امام عليه السلام به هارون اشاره نمود و فرمود: بلند شو بيا؛ و هارون هم از تنور بيرون آمد.

بعد از آن ، حضرت خطاب به سهل خراسانى كرد و اظهار داشت : در خراسان شما چند نفر مخلص مانند اين شخص - هارون كه مطيع ما مى باشد - پيدا مى شود؟

سهل پاسخ داد: هيچ ، نه به خدا سوگند! حتّى يك نفر هم اين چنين وجود ندارد.

امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: اى سهل ! ما خود مى دانيم كه در چه زمانى خروج و قيام نمائيم ؛ و آن زمان موقعى خواهد بود، كه حدّاقلّ پنج نفر هم دست ، مطيع و مخلص ما يافت شوند، در ضمن بدان كه ما خود آگاه به تمام آن مسائل بوده و هستيم .

بحارالا نوار: ج 47، ص 123، ح 176، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب .


برچسب‌ها: امام جعفر صادق, ع


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستانهای حضرت موسی

داستان حضرت موسي(ع)-4

پيشنهاد بت سازي به موسي 

پس از آنكه موسي ويارانش از درياعبور كرده وبسمت بيت المقدس در حركت بودند قومي را ديدند كه با خضوع مشغول پرستيدن بتها بودند.جاهلان بني اسرائيل با ديدن اين منظره از موسي خواستند تا براي آنها نيز معبودي قرار دهد.اما موسي آنها را سرزنش كرد وگفت كه سرانجام آنها چيزي جز هلاكت نيست.

 الطاف الهي 

بني اسرائيل در مسير خود به سمت بيت المقدس به صحراي خشك وبي آب وعلفي رسيدند واز موسي تقاضاي آب نمودند.به دستور خداوند موسي عصاي خود را به زمين زد و12 چشمه(به تعداد قبائل بني اسرائيل)جوشيدن گرفت وهر قبيله اي آب مخصوص خود را نوشيد.آنها در ادامه مسير به صحراي شبه جزيره سينا رسيدند واز فرط گرما به موسي شكايت نمودند.با درخواست موسي خداوند تكه اي ابر برآنان فرستاد.در ادامه چون غذاي آنها تمام شده بود موسي مجددا از خداوند درخواست غذا كرد كه خداوند من وسلوي برايشان فرستاد.اما بهانه گيريهاي آنان تمامي نداشت وآنها براي به دست آوردن غذاهاي رنگارنگ به شهر رفتند. 



برچسب‌ها: موسی کلیم الله


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در یکشنبه هفتم خرداد 1391 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جهیزیه زهرا 56

مهريّه و جهيزيّه بهترين عروس
در اين كه مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها و نيز جهيزيّه اش چه مقدار و چه وسايلى بوده ، بين نويسندگان اختلاف نظر است كه در اين نوشتار اشاره اى به مشهور گفتار تاريخ نويسان مى شود:
مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها: دوازده و نيم وَقيه مى باشد كه هر وَقيه معادل چهل درهم مى باشد، بنابر اين مهريّه آن حضرت پانصد درهم بوده است .
و بعضى گفته اند: چهارصد مثقال بوده ، كه هر هفت مثقال ، معادل ده درهم مى باشد.
و عدّه اى هم گفته اند: چهارصد و هشتاد درهم بوده است .
صورت جهيزيّه : طبق روايتى چنين آمده است ، كه حضرت علىّ عليه السلام شتر خود را به مبلغ چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن را به عنوان مهريّه تحويل رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله داد، و حضرت رسول آن ها را در اختيار عمّار ياسر و بعضى ديگر از اصحاب خود قرار داد تا براى دخترش بهترين عروس دنيا جهيزيّه خريدارى نمايند.
صورت جهيزيّه به اين شرح مى باشد:
1 پيراهن عروس ، به قيمت هفت درهم .
2 عبا چادر قُطوانى كوفه اى .
3 پوشيه ، براى پوشش صورت از ديد نامحرمان .
4 رو انداز سياه رنگ .
5 تخت خواب ، جهت ايمنى از حيوانات گزنده .
6 دو عدد گليم كتانى مصرى .
7 چهار عدد بالش و متكّا، كه درون آن ها از گياهان خشك و خوشبو پر شده بود.
8 يك عدد پرده نازك از جنس پشم .
9 يك قطعه حصير، از اطراف بَحرين قَطَر .
10 دستاس ، جهت آرد كردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود.
11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمير كردن آرد و شستن لباس .
12 ظرف آب مشگ ، كه از پوست بزغاله بود.
13 قدحى چوبى براى شير و دوغ .
14 مشگ كهنه ، جهت سرد شدن آب .
15 آفتابه و لگن .
16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... .
17 كترى سفالى ، شبيه آفتابه .
18 فرش از پوست حيوان ، جهت نشستن . 19 مشگ آب ، براى كارهاى متفرقه .(10)


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 7:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره 55 پیامبر و شبان

پیغمبر و شبان


رسول خدا صلى الله علیه و آله با عده اى از بیابان عبور مى كردند. در اثناى راه به شترچرانى رسیدند. حضرت كسى را فرستاد تا مقدارى شیر از او بگیرد.
شتر چران گفت: شیرى كه در پستان شتران است براى صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف دوشیده ام براى شام آنهاست.
با این بهانه به حضرت شیر نداد. پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله او را دعا كرد و گفت: خدایا! مال و فرزندان او را زیاد كن!
سپس از آن محل گذشتند و به گوسفند چرانى رسیدند. پیامبر كسى را فرستاد از او شیر بخواهد. چوپان گوسفندها را دوشید و با آن شیرى كه در آن ظرف حاضر داشت همه را در ظرف فرستاده پیامبر صلى الله علیه و آله ریخت و یك گوسفند نیز براى حضرت فرستاد و عرض كرد:
- فعلا همین مقدار آماده است، اگر اجازه دهید بیش از این تهیه و تقدیم كنم؟
رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره او نیز دعا كرده، گفت: خدایا! به اندازه نیاز او روزى عنایت فرما!
یكى از اصحاب عرض كرد:
- یا رسول الله! آن كس كه به شما شیر نداد درباره او دعایى نمودى كه همه ما آن دعا را دوست داریم و درباره كسى كه به شما شیر داد دعایى فرمودى كه هیچ یك از ما آن دعا را دوست نداریم!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مال كم نیاز زندگى را برطرف مى سازد، بهتر از ثروت بسیارى است كه آدمى را غافل نماید.
سپس این دعا را نیز كردند:

- خدایا به محمد و اولاد او به اندازه كافى روزى لطف فرما!

داستانهای بحار الانوار جلد 2


برچسب‌ها: پیامبر و شبان


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آخرین وداع با یاران


... در یكی از روزهای بیماری در حالی كه سرش را با پارچه‌ای بسته بود و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین كشیده می‌شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم وقت آن رسیده است كه من از میان شما غائب گردم، اگر به كسی وعده داده‌ام، آماده‌ام انجام دهم و هر كس طلبی از من دارد، بگوید تا بپردازم. در این موقع مردی برخاست و عرض كرد: چندی قبل به من وعده دادید كه اگر ازدواج كنم، مبلغی به من كمك كنید، پیامبر فورا به فضل دستور داد كه مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت. سپس روز جمعه، سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود: هر كسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار كند، زیرا قصاص در این جهان، آسان‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.(1)

در این موقع سوادة بن قیس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد "طائف" در حالی كه بر شتری سوار بودید، تازیانه خود را بلند كردید كه بر مركب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شكم من اصابت كرد، من اكنون آماده گرفتن قصاصم.

درخواست پیامبر یك تعارف اخلاقی نبود؛ بلكه جداً مایل بود حتی یك چنین حقوقی را كه هرگز مورد توجه مردم قرار نمی‌گیرد جبران نماید. گذشته از این، چون اصابت تازیانه بر شكم سواده عمدی نبود، از این نظر او حق قصاص نداشته است، بلكه با پرداخت دیه‌ای جبران می‌گردید. مع الوصف پیامبر، خواست، نظر وی را تامین كند.

پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند، سپس پیراهن خود را بالا زد تا سواده قصاص كند. یاران رسول خدا با دلی پر غم و دیدگانی اشكبار و گردن‌های كشیده و ناله‌هایی جانگداز، منتظرند كه جریان به كجا خاتمه می‌پذیرد؛ آیا سواده واقعا از در قصاص وارد می‌شود؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیار، شكم و سینه پیامبر را می‌بوسد؛ در این لحظه پیامبر او را دعا كرده، گفت: خدایا! از سواده بگذر، همانطور كه او از پیامبر اسلام در گذشت.(2)

فروغ ابدیت جلد2، صفحات 864- 865 (با اندكی تغییر)


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 8:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 54 - شیطان با ما چه میکند

گویند در زمان دانیال نبى یك روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه كرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یك طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنید. مرد گفت : نه ، این طور كه نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست كردار باشیم .

دانیال گفت : باید توضیح بدهى كه شیطان چه مى كند، ببینم ، آیا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شیطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟ آیا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شیطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آیا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شیطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شیطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم معامله بكنى شیطان مى آید و زوركى از مردم پول زیاد مى گیرد و در جیب تو مى ریزد؟ آیا این كارها را مى كند؟
مرد گفت نه : این كارها را نمى تواند بكند ولى نمى دانم چطور بگویم كه شیطان در همه كارى دخالت مى كند، یك جورى دخالت مى كند كه تا مى آییم سرمان را بچرخانیم ما را فریب مى دهد، من از دست شیطان عاجز شده ام ، همه گناههاى من به گردن شیطان است . دانیال گفت : تعجب مى كنم كه تو اینقدر از دست شیطان شكایت دارى ، پس چرا شیطان هیچ وقت نمى تواند مرا فریب بدهد، من هم مثل توام ، شاید تو بى انصافى مى كنى كه گناه خودت را به گردن شیطان مى گذارى .
مرد گفت : نه من خیلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شیطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانیال گفت : خیلى عجیب است ، كجا زندگى مى كنى ؟ مرد گفت : همین نزدیكى ، توى آن محله ، و از دست شیطان مردم هم خیال مى كنند كه من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه كار كنم ، دانیال پرسید: اسم شما چیست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .
دانیال گفت عجب ، عجب پس این عم اوغلى تویى .
مرد گفت : چه طور مگر شما درباره من چیزى مى دانید؟ دانیال گفت : من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شكایت داشت و گفت : امان از دست این عم اوغلى .
مرد گفت : شیطان از من شكایت داشت چه شكایتى ؟
دانیال گفت : شیطان مى گفت : من از دست این عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خیلى مرا اذیت مى كند، عم اوغلى در حق من خیلى ظلم مى كند... آن وقت از من خواهش كرد كه تو را پیدا كنم و قدرى نصیحتت كنم كه دست از سر شیطان بردارى . مرد گفت : خوب شما نپرسیدید كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ دانیال گفت : همین را پرسیدم كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ شیطان جواب داد كه هیچى ، آخر من شیطانم و مورد لعنت خدا هستم . روز اول كه از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم براى كارهایم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است كه تمام بدى ها در اختیار من باشد و تمام خوبیها در اختیار دینداران ، ولى این عم اوغلى مرتب در كارهاى من دخالت مى كند، پایش را توى كفش من مى كند، و بعد دشنام و ناسزایش را به من مى دهد. مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگیرد ولى نمى گیرد، پولش را مى تواند در كار خیر خرج كند ولى نمى كند. صد تا كار زشت و بد هم هست كه مى تواند از آن پرهیز كند ولى پرهیز نمى كند و آن وقت گناه همه اینها را به گردن من مى اندازد. شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حیله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در كارهایش حقه بازى مى كند، مسجد خانه خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض این كه به مسجد برود دایم جایش در خانه من است . بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اینها هم ناخنك مى زند. چه بگویم اى دانیال كه این عم اوغلى مرتب بر سر من كلاه مى گذارد و آن وقت تا كار به جاى باریك مى كشد مى گوید بر شیطان لعنت . وقتى معامله مى كند و مردم را در خرید و فروش فریب مى دهد پولش را در جیبش مى ریزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من كى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل كرده ام . آخر اى دانیال من چه هیزم ترى به این عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به این مرد كرده ام كه دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى كنم شما كه همیشه مرا نصیحت مى كنید این عم اوغلى را احضار كنید و بگویید دست از سر من بردارد و... شیطان این چیزها را گفت و خیلى شكایت داشت و من هم در صدد بودم كه تو را پیدا كنم و بگوییم پایت را از كفش شیطان در بیاورى . خوب ، وقتى تو در كارهاى شیطان دخالت مى كنى او هم حق دارد، در كارهاى تو دخالت كند و روزگارت را سیاه كند. اما تو مى گویى كه شیطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه كرده ، در این صورت تو باید به وسوسه او گوش ندهى و سعى كنى به گفتار و رفتار نیك پایبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانیال ، و نه تو از شیطان گله دارى و نه او از تو شكایت دارد. وقتى تو خودت بد مى كنى و بر شیطان لعنت مى كنى شیطان هم حق دارد كه از تو شكایت كند. تو باید آن قدر خوب باشى كه شیطان نتواند تو را لعنت كند. عم اوغلى با شنیدن این حرفها خیلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ، تقصیر از خودم بود كه دست به كارهاى شیطان مى زدم ، باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمى گیرد، اى لعنت بر شیطان
ابلیس نامه ، ص 110.


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 7:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 53 -داستان عید قربان

در شب‏های نهم و دهم ماه ذوالحجه، به حضرت ابراهیم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ وحی شد که در روز دهم باید برای رضایت خداوند، فرزندش «اسماعیل» را به منا در نزدیکیِ مکّه ببرد و قربانی کند.

امتحانی بسیار بزرگ بود؛ ولی پدر و پسر از آن سربلند بیرون آمدند. حضرت ابراهیم(ع) با وجود علاقه‏ی شدید به فرزندش، او را به منا برد و دست و پای وی را بست و تصمیم گرفت که به فرمان خداوند، او را قربانی کند. حضرت اسماعیل(ع) هم به او دلداری و اطمینان داد که تسلیم فرمان خداوند است.

اما به خواست خدا، چاقو گلوی اسماعیل را نیرید و از سوی خداوند فرمان رسید که: «ای ابراهیم! تو از آزمایش الهی سربلند بیرون آمدی، اکنون فرزندت را رها کن و به جای اسماعیل این گوسفند را که برایت هدیه فرستادیم، قربانی کن».

حضرت ابراهیم(ع) هم بسیار خوشحال شد و پسرش را بوسید و به جای او، گوسفندی که از بهشت برای او فرستاده شده بود را قربانی کرد.

این روز را "عید الاضحی" یا "عید قربان" می‏نامند ؛ و اکنون قرن‏هاست که مسلمانان با اقتدا به آن حضرت، در حج و غیر حج، و در منا و غیر منا، شتر و گاو و بز و گوسفند قربانی می کنند، و در راه خدا انفاق می‏نمایند.


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 8:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 52 - گریه امام زمان (عج) بر ابولفضل (ع)

جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى، مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقية‏اللّه‏، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سال‌ها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.

در يكى از اين سال‌ها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آن كه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريبا عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.

آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن ‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوان‌ها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوان‌ها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟

فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللّه‏الحسين عليه السلام هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل‏هواللّه‏ بخوان.

لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(عج) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.

سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گويند حضرت ولى‏عصر(عج) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بيند؟ فرمود: بله، او را مى‏بيند ولى نمى‏شناسد.

گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(عج) به خيمه‏هاى حجاج تشريف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مى‏آيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل عليه‌السلام متوسل مى‏شويد.

در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده‏ام ولى چاى نياورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقا چاى نياورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى‏روم و براى مسافرين چاى تهيه مى‏كنم.

آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چاي‌هاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.

سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من يك عمره به ‏جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم «سيد حسن» است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لب‌هايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.

پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقية‏اللّه‏، ارواحنا فداه، بوده‏اند، به ‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(عج) بود و پسر امام حسن عسكرى عليه السلام بودند.

بالاخره نشستم و زار زار گريه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه‏ام شديد شد.

فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.

اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن ‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: «فردا شب من به خيمه شما مى‏آيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس عليه السلام متوسل مى‏شويد.» خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقية‏اللّه‏، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.

بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولى‏عصر(عج) بيرون خيمه ايستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گريه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقية‏اللّه‏، روحى‏فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل عليه السلام گريه مى‏كرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(عج) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.

منبع:

برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين عليه السلام، ص23، قضيه 5.


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 9:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 51 -گناه بى اعتنائى سواره

طبق روايتى كه در كتاب هاى معتبر وارد شده است :

در يكى از سال ها امام صادق عليه السلام به همراه بعضى از اصحاب و دوستان خود، براى انجام مناسك حجّ خانه خدا، به سوى مكّه معظّمه حركت كردند.

در مسير راه ، جهت استراحت در محلّى فرود آمدند، آن گاه حضرت به بعضى از افراد حاضر فرمود: چرا شما ما را سبك و بى ارزش ‍ مى كنيد؟

يكى از افراد - كه از اهالى خراسان بود و در آن مجلس حضور داشت - از جا برخاست و گفت : ياابن رسول اللّه ! به خداوند پناه مى بريم از اين كه خواسته باشيم به شما بى اعتنائى و توهينى كرده و يا دستورات شما را عمل نكرده باشيم .

حضرت صادق عليه السلام فرمود: چرا، تو خودت يكى از آن اشخاص ‍ هستى .

آن شخص گفت : پناه به خدا، من هيچ جسارت و توهينى نكرده ام .

حضرت فرمود: واى بر حالت ، در بين راه كه مى آمدى در نزديكى جُحفه ، تو با آن شخصى كه مى گفت : مرا سوار كنيد و با خود ببريد، چه كردى ؟

و سپس حضرت افزود: سوگند به خدا، تو براى خود كسر شاءن دانستى ؛ و حتّى سر خود را بالا نكردى ؛ و او را سبك شمردى و با حالت بى اعتنائى از كنار او رد شدى .

و سپس حضرت در ادامه فرمايش خود افزود: هركس به يك فرد مؤ من بى اعتنائى و بى حرمتى كند، در حقيقت نسبت به ما بى اعتنائى كرده است ؛ و حرمت و حقّ خدا را ضايع كرده است .

 كافى : ج 8، ص 88، ح 73، وسائل الشّيعة : ج 12، ص 272، ح 1.
 

 


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 7:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 50 -زينب كذّابه و درندگان

در دوران حكومت ماءمون ، زنى به نام زينب مدّعى بود كه از ذرّيّه حضرت فاطمه زهراء عليها السلام مى باشد و با اين روش از مؤ منين پول مى گرفت و مايحتاج زندگى خود را تأ مين مى كرد و بر ديگران فخر و مباهات مى ورزيد.
وقتى حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام اين خبر را شنيد، آن زن را احضار نمود؛ و سپس تكذيبش كرد و فرمود: اين زن ، دروغ گو و سفيه است ، زينب در كمال وقاحت به امام عليه السلام گفت : همان طور كه تو اصل و نسب مرا تكذيب و ردّ مى نمائى ، من نيز سيادت و نسب تو را تكذيب مى كنم .
حضرت رضا عليه السلام به ناچار، جريان را براى مأ مون بازگو نمود و چون زينب كذّابه را نزد خليفه آوردند، حضرت فرمود: اين زن دروغ مى گويد؛ و او از نسل حضرت علىّ و فاطمه زهراء عليها السلام نمى باشد.
بعد از آن ، اظهار نمود: چنانچه او راست و حقّ مى گويد، او را نزد درّندگان بيندازيد، تا حقيقت ار بر همگان روشن شود؛ چون درّندگان به نسل زهراء عليها السلام گزندى نمى رسانند.
هنگامى كه زينب چنين مطلبى را شنيد، گفت : اوّل خودت نزد درّندگان برو، اگر حقّ با تو بود كه سالم بيرون مى آئى .
حضرت بدون آن كه سخنى بگويد برخاست و به سمت محلّى كه درّندگان در آنجا جمع آورى شده و نگه دارى مى شدند، حركت نمود.
ماءمون به حضرت گفت : ياابن رسول اللّه ! كجا مى روى ؟
امام عليه السلام فرمود: سوگند به خدا، بايد نزد درّندگان بروم تا حقيقت امر ثابت گردد؛ پس هنگامى كه حضرت وارد آن محلّ شد و نزديك درّندگان رسيد، تمامى آن حيوانات متواضعانه روى دُم هاى خود نشستند و حضرت كنار يكايك آن ها آمد و دستى بر سرشان كشيد و آن ها را نوازش نمود و سپس با سلامتى خارج گرديد.
آن گاه به خليفه فرمود: اكنون اين زنِ دروغ گو را نزد آن ها بفرست تا دروغ او براى عموم روشن گردد.
و چون ماءمون از آن زن خواست تا به سمت درّندگان برود؛ زن ملتمسانه از رفتن به آن محلّ خوددارى مى كرد، تا آن كه خليفه دستور داد تا او را به اجبار وارد آن محلّ كرده و رهايش نمايند.
با ورود زينب به داخل آن محلّ، درّندگان از هر طرف حمله كرده و او را دريدند و بدون آن كه خونى بر زمين ريخته شود، نابودش كردند و به عنوان زينب كذّابه معروف گرديد

 بحارالا نوار: ج 49، ص 61، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 313، مدينة المعاجز: ج 7، ص 240، ح 193، همچنين اين حكايت را به امام جواد عليه السلام با مختصر تفاوت در إ ثبات الهداة : ص 353 و نيز به امام هادى عليه السلام در ص : 375 ح 43 نسبت داده اند.

 


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در یکشنبه هفدهم مهر 1390 ساعت 2:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره 49 -فضيلت ميهمان بر ميزبان

محمّد بن قيس حكايت كند:

روزى در محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام نام گروهى از مسلمانان به ميان آمد و من گفتم : سوگند به خدا، من شب ها شام نمى خورم ، مگر آن كه دو يا سه نفر از اين افراد با من باشند؛ و من آن ها را دعوت مى كنم و مى آيند در منزل ما غذا مى خورند.

امام صادق عليه السلام به من خطاب كرد و فرمود: فضيلت آن ها بر تو بيشتر از فضيلتى است ، كه تو بر آن ها دارى .

اظهار داشتم : فدايت شوم ، چنين چيزى چطور ممكن است ؟!

در حالى كه من و خانواده ام خدمتگذار و ميزبان آن ها هستيم ؛ و من از مال خودم به آن ها غذا مى دهم ؛ و پذيرائى و انفاق مى نمايم !!

حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون هنگامى كه آن ها بر تو وارد مى شوند، از جانب خداوند همراه با رزق و روزى فراوان ميهمان تو مى گردند و زمانى كه خواستند بيرون بروند، براى تو رحمت و آمرزش به جا خواهند گذاشت .

                                           محجّة البيضاء: ج 3، ص 33.
 


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در یکشنبه سوم مهر 1390 ساعت 12:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 48 -تلخى گوش و شورى آب چشم

 ابن ابى ليلى - كه يكى از دوستان امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت نمايد:

روزى به همراه نعمان كوفى به محضر مبارك آن حضرت وارد شديم ، حضرت به من فرمود: اين شخص كيست ؟

عرض كردم : مردى از اهالى كوفه به نام نعمان مى باشد، كه صاحب راءى و داراى نفوذ كلام است .

حضرت فرمود: آيا همان كسى است كه با راءى و نظريّه خود، چيزها را با يكديگر قياس مى كند؟

عرض كردم : بلى .

پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود: اى نعمان ! آيا مى توانى سرت را با ساير اعضاء بدن خود قياس نمائى ؟

نعمان پاسخ داد: خير.

حضرت فرمود: كار خوبى نمى كنى ، و سپس افزود: آيا مى شناسى كلمه اى را كه اوّلش كفر و آخرش ايمان باشد؟

جواب گفت : خير.

امام عليه السلام پرسيد: آيا نسبت به شورى آب چشم و تلخى مايع چسبناك گوش و رطوبت حلقوم و بى مزّه بودن آب دهان شناختى دارى ؟

اظهار داشت : خير.

ابن ابى ليلى مى گويد: من به حضور آن حضرت عرضه داشتم : فدايت شوم ، شما خود، پاسخ آن ها را براى ما بيان فرما تا بهره مند گرديم .

بنابراين حضرت صادق عليه السلام در جواب فرمود: همانا خداوند متعال چشم انسان را از پيه و چربى آفريده است ؛ و چنانچه آن مايع شور مزّه ، در آن نمى بود پيه ها زود فاسد مى شد.

و همچنين خاصيّت ديگر آن ، اين است كه اگر چيزى در چشم برود به وسيله شورى آب آن نابود مى شود و آسيبى به چشم نمى رسد؛ و خداوند در گوش ، تلخى قرار داد
تا آن كه مانع از ورود حشرات و خزندگان به مغز سر انسان باشد.

و بى مزّه بودن آب دهان ، موجب فهميدن مزّه اشياء خواهد بود؛ و نيز به وسيله رطوبت حلق به آسانى اخلاط سر و سينه خارج مى گردد.

و امّا آن كلمه اى كه اوّلش كفر و آخرش ايمان مى باشد: جمله ((لا إ له إ لاّ اللّه )) است ، كه اوّل آن ((لا اله )) يعنى ؛ هيچ خدائى و خالقى وجود ندارد و آخرش ((الاّ اللّه )) است ، يعنى ؛ مگر خداى يكتا و بى همتا.(1)
پى‏نوشتها:
1- بحارالا نوار: ج 2، ص 295، ح 14، به نقل از علل الشّرايع .


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 8:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره - 47-صلوات و رنج شیطان

روزی پیامبر اکرم (ص) از راهی عبور می کرد ، در انتهای راه شیطان را دید که خیلی ضعیف و

لاغر شده است . از او پرسید : چرا به این رو افتاده ای ؟ گفت یا رسول الله از دست امت تو رنج

می برم و در زحمت بسیار هستم پیامبر اکرم (ص)  فرمود : مگر امت من با تو چه کرده اند ؟

گفت : یا رسول الله امت تو شش خصلت دارند که مرا عذاب می دهد .

 اول اینکه هر موقع به هم میرسند به هم سلام میگویند ،

 دوم اینکه با هم مصاحفه می کنند ، (یعنی به هم دست میدهند یا همدیگر را در آغوش میگیرند )

سوم اینکه هر کاری که بخواهند انجام دهند انشاءالله می گویند ،

 چهارم اینکه استغفار از گناه می کنند

پنجم اینکه تانام شما را می شنوند صلوات می فرستند

 ششم اینکه ابتدای هر کاری بسم الله الرحمن الرحیم می گویند .

 

 


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 5:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره 46 -حضرت ابراهیم (ع) و پیر مرد

روزی حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود . به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت . از او خواست که با او غذا amstory.mihanblog.comبخورد .هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد . پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از انجا برفت . وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر. ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد.

 


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 8:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان شماره -45 -بهلول و ابوحنيفه


روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش * عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب
بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .
ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود
مواقف الشیعه ج 3 ص 263


 

نوشته شده توسط صابر آزادی بهمنانی در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 9:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



لینک باکس هوشمند پردیس